تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب دست‌نوشته‌های كودكی كه بیشتر از سنّش می‌فهمد!

اسم من "اسكندر"ه، تازه رفتم توی شش سالگی، همه بهم میگن خیلی شیتونی، منم بهشون میگم اگه شیتونم، پس بیاین تا گولطون بزنم! اما اونا نمیان!

اكصر فامیل بهم میگن خیلی باحوشم، اما من فكر میكنم الكی میگن، نمی‌دونم چرا، اما اینجوری فكر می‌كنم!

مامانم همیشه وقتی میخاد صدام كنه، بهم میگه اسی جون! در عَوَز منم هروقت میخام صداش كنم، بهش میگم: سی‌سی جون! آخه اسم مامانم "سهیلا"ست، اما تو رو خدا شما اینو به كسی نگید؛ چون مامانم میگه بابام خیلی غیرتیه! البته ما كه چیزی ندیدیم؛ اما مامانم میگه دیده! پس منم قبول می‌كنم كه بابام غیرتیه!

تازه، جالب اینجاست كه هر وقت من به مامانم میگم: سی‌سی جون، بابام با دست، پُشت سینی ریطم میگیره و میخونه: نازی‌جون، دردِت به جونُم... من كه نمی‌دونم اسم مامانم چه ربطی به نازی جون داره و اصلن از این سرودهای حماصی بابام چیزی نمی‌فهمم، اما مامانم میگه چیزی می‌فهمه، اما من فكر می‌كنم اونم چیزی نمی‌فهمه؛ چون هروقت بابام از اون حرفا میزنه، مامانم اول یه كم گریه می‌كنه، بعد كه می‌بینه بابام بهش طوجّه نمی‌كنه، دماغشو بلند میكشه بالا و زیر لب حرفایی میزنه كه خیلی ازش سر در نمیارم، اما اسم مامانِ بابامو میشنوم كه چند بار تكرار میكنه! و یه چیزایی راجع به قبر مامانِ بابام میگه! و بلند میگه: آمین و باز هی دماغشو میكشه بالا و هی میكشه! و من همیشه نگران این هستم كه دماغش یه وقت تموم نشه! اما خودش میگه نه، تموم نمیشه!

راستی، یادم رفت بهتون بگم كه اسم بابام "قاسم"ه، مامانم بهش میگه آق قاسم، منم بیشطر وقتا بهش میگم بابایی...بابایی...

من تنها بچه خونه‌ام، مامان بابام میگن خیلی دوسطم دارن، شاید هم راست میگن، چون هروقت دعوا میكنن، به من فحش نمیدن، بلكه بیشتر از پدر مادر خودشون یاد میكنن...!

من روزا توی خونه تنهام، اما جُرعَت نمیكنم به اونا بگم كه اهصاص تنهایی میكنم، چون یه بار كه گفتم، سرِ سفره شام بین اون دو تا حرفایی ردّ و بدل شد كه بلَخره مامانم گفت: كی گفته تقصیر منه؟ تازه اونم خودتی و اون... بعد هم نمی‌دونم چرا، اما اسم هر سه تا عمّۀ منو بُرد! و از سر سفره قهر كرد و بازم محكم دماغشو كشید بالا و رفت توی اتاق! نمی‌دونم چرا اینجور وقتا، بابام یهو به یاد مامانِ مامانم میفته و زیر لب اسمشو میاره و یه حرفایی میزنه كه من سر در نمیارم!

بی‌خیال، وقت برای این حرفا زیاده...

بهرحال، از امروز تَسمیم گرفتم هر وقت فرسَت شد، خاطراتمو بنویسم، شاید یه روزی به یه دردی بخوره!