تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب حال من، فال من
شنبه 21 آبان 1390

حال خوش، فال خوب...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

هزار دشمنـم ار می کنند قصد هـلاک
گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم
و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک
بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا
لانّ روحی قد طاب أن یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

 

 

* نیتی کردم، خیلی جالب بود واسم؛ این غزل که اومد، حال عجیبی بهم دست داد... حس خیلی خوبی بود، مثل یه نشانه!

** از این غزل خیلی خاطره دارم؛ خیلی وقته که خیلی خاطره دارم از این غزل... و چه خوبه که این خاطره ها می مونه تا آدم خیلی چیزها به یادش بمونه...!

*** حضرت حافظ! ممنون از حُسن همنشینی همیشگی تان، به من که خیلی خوش گذشت امشب در معیت شما...!


یکشنبه 9 مرداد 1390

... زهی توفیق!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

مقــــام امن و می بی غش و رفیق شفیق

گرت مـدام میسر شود زهــــــــــــی توفیق

جهان و کـار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بــــــــــــار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمـــــــــــــان ندانستم

که کیمیــــــــــــای سعادت رفیق بـود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیـــــمت وقت

که در کمین گه عمرند قاطعـــــــــــان طریق

بیـــــــــــــــا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیــــــست که عقلش نمی کند تصدیق

اگر چه موی میــــــــانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر ایـــن خیال دقیق

حلـــــــــــاوتی که تو را در چَه زنخدان است

به کُنه آن نرسد صد هــــــــــــزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خـــــاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حــــــــافـظ غلام طبع توام

ببین که تــــا به چه حدم همی کند تحمیق

 

 

* جناب خواجه شمس الدین محمد! خیلی ممنونم از شما که هر وقت حالی به من دست میده، این قدر نکته سنجانه! به من حال مضاعف میدین و اصطلاحا، دقیقا می زنید وسط خال! حیف که نمیتونم جبران کنم، ولی قول میدم این ماه رمضان، هر سحر که بیدار شدم، یکی از غزلیات شما را با آواز دشتکی بخونم...! انصافا که باز هم با این غزل شیوا، خیلی به من کمک کردید، ممنونم آقای حافظ!

** از فردا، همزمان با حلول ماه مبارک رمضان، در "نشانی" مهمانی کوچکی آغاز می شود؛ دعا کنید خدا توفیق دهد تا از سفرۀ "سی روزۀ راز و نیاز" بهره ای و توشه ای برداریم... انشاءالله.


چهارشنبه 8 تیر 1390

زلف بر باد مده...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

زلف بر بــــــاد مده تـــــــا ندهـی بر بادم
ناز بنیــــــــــــاد مکن تــــــــــا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تـا نخورم خون جگر
سر مکش تــــا نکشد سـر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تـــــــــــــا نکنی دربندم
طره را تـــــــــــاب مده تـــــا ندهی بر بادم
یـــــار بیگـــــــانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیـــــــــار مخور تـــــــا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فـــــــــــارغ کنی از برگ گلم
قد برافـــــــــــــــــراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بســوزی ما را
یــــــــــــاد هر قوم مکن تــــا نروی از یادم
شهره شهر مشو تــــــا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تــــــــــا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تـا به خــــــــــــاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حــاشــا که بگرداند روی
من از آن روز که دربنـــــد تــــــــوام آزادم


 

* یه کوچولویی هست، اسمش "امیررضا" ست؛ ساکن مشهده، مشهدالرضا. امیررضا، 3 سالشه، خیلی بچه شیرین زبون و باهوشیه... چند وقتیه که دکترا، تشخیص دادن که امیررضا، سرطان داره، تا حالا هم یه بار رفته شیمی درمانی و هفته آینده، دوره دوم شیمی درمانیش شروع میشه؛ این روزا، پدر و مادر امیررضا، خیلی شرایط سختی دارن؛ بنده خدا باباش، دیگه تنها امیدش، آقا امام رضاست، اکثر روزا، امیررضا رو می بره حرم و توسل می کنه به درگاه غریب الغربا... دعا کنید برای امیررضا... شما رو به خدا، به حق عظمت این روزای عزیز ماه رجب، دعا کنید خدا، امیر کوچولو رو شفا بده و دل خانواده ای رو شاد کنه... شما دعا کنید، میگن این روزا، خیلی از حاجت ها، برآورده میشه... امّن یُجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ وَ یَکشِفَ السوء.


چهارشنبه 11 خرداد 1390

غم مخور...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

یـوسـف گـم گـشـتـــه بـاز آیـد بـه کنـعـان غـم مخور

کلـبــه احـزان شــــــــود روزی گلـسـتـان غــم مخـور

ای دل غـمـدیــــده حــالت بـه شـــود، دل بــد مـکـن

ویـن سـر شـوریـــــده بـاز آیـد بـه سـامـان غم مخـور

گـر بـهــــــار عـمـــــر بـاشــد بــاز بــر تـخـــت چـمــن

چتر گل در سر کشی، ای مرغ خوشخوان، غم مخور

دور گــردون گــر دو روزی بــر مـــــراد مــــا نـگـشــت

دائــمــا یـکـسـان نـبــاشـد حـال دوران، غــــم مخـور

هان مشو نـومـیــد، چـون واقف نـه ای بـــر سرّ غیب

بــــاشد انـدر پــرده بــازی های پـنـهـان غـــم مخـور

ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیـــــاد هـسـتـــی بــر کـَنـد

چون تـو را نـوح سـت کشتیبـان ز طوفان غـــم مخور

در بـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبــه خـواهـــی زد قدم

سـرزنـش ها گـر کـنــد خــار مُـغـیـلان غـــم مـخـور

گرچه منزل بس خطرنــاک ست و مقصـد بـس بعید

هیچ راهی نیـست کآن را نیــست پایان غــم مخور

حـال مــــا در فُـرقـت جـانـــان و اِبــــــــــــرام رقـیـب

جـمـلـه می دانـد خـدایِ حـال گـردان، غـــم مـخـور

حـافـظـا! در کُـنـج فـقــر و خلوت شب هـــــای تـار

تــا بـُـوَد وردت دعــا و درس قـــــرآن، غـــــــم مخور 

 

 

* خیلی وقت ها که کلافه میشم، تفأل به دیوان خواجه، خیلی به دادم میرسه؛ انصافا امروز عصر هم که کم آورده بودم، نیت کردم، تفأل زدم، خیلی بهم کمک کرد... به دادم رسید با تک تک واژه هایِ همه بیت هاش... .


جمعه 9 اردیبهشت 1390

"غروب" های جمعه

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

هزار دشــمنـم ار مـــی کنند قصد هـلاک
گرم تو دوسـتی از دشمـنــــان ندارم باک
مرا امیــــــد وصــــــال تو زنده مـــــی‌دارد
و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفـس نفـس اگر از بـــــاد نشنــوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صـبـــــور دل انــــدر فراق تو حـاشاک
اگر تو زخم زنی به کـه دیــــــگری مرهـم
و گر تو زهر دهی به کـه دیــــگری تریاک
بـضرب سیفـک قتـلی حیـــــــــــاتـنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکـــــــــــون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیـرم
سـپر کنم سر و دستت نـدارم از فتــراک
تو را چنـــان که تویی هر نـظر کـجــا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کنــد ادراک
بـه چشم خلق، عزیز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خـــاک

 

* غروب های جمعه، که دل آدم می گیرد و خیلی هم می گیرد، گاهی تفألی به دیوان خواجه، حالِ اساسی می دهد به آدم...


سه شنبه 24 اسفند 1389

ای صبا، کاری بکن...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

ای صـبــا نـکـهـــتـی از خــــاک رهِ‌ یـــار بـیــار

بـبــر انــــدوهِ دل و مـــــــژده‌ دلــــدار بـیــــــار

نـکـتــــه روح فــــزا از دهــن دوســــت بـگـــو

نامـه خـوش خبـر از عـــــالَـم اســــرار بـیـــار

تا مُـعـطّــــر کنـم از لطف نـسیـم تـو مـشـام

شـمّـه ای از نـفـحـــــات نـفـس یــــــار بـیـار

بـه وفـای تـــو کـه خـــاک رهِ آن یــــار عـزیـز

بی غبـاری کـــه پـدیـــد آیـد از اغـیــار بـیـار

گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیـــب

بـهـر آسـایـش ایـن دیــده خونـبــــار بـیــــار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازی نیسـت

خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــــر عــیـّـار بــیـــار

شکرِ آن را که ـو در عشرتی ای مرغ چمـن

بــه اسیـــــــران قـفـس مــژده گلـزار بـیـــار

کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست

عـشـوه ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار

روزگاریــــست که دل چهره مقصـــود نـدیـد

ساقـیـا! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه کردار بـیـار

دلق حافظ به چه ارزد؟ به مِی اش رنگین کن

وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار




* روزهای آخر سال است... دارد تمام می شود...


یکشنبه 19 دی 1389

امان از دستِ این حافظ...!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

دلـم جـز مـِهر مـَهـرویـان طـــریـــقـی بـرنــــمی گـیـرد

ز هر در می دهـم پـنـدش، ولـیــکـن در نــــمی گـیـرد

خـدا را ای نـصیــحــت گــو، حـدیـث ســـاغـر و می گو

که نقشی در خیال ما، ازیـن خــوشــتــر نـــمـی گـیرد

بـــیـــا ای ســـاقی گـــلــرخ، بــیــاور بــــاده رنــگـــیـن

کــه فــکــری در درون مـــا ازیـــن بــهـــتـــر نـمی گیرد

صُراحی می کشـم پــنـهـــان و مـــــردم دفــتــرانگارند

عــجــب گـر آتــــش ایــــن زرق در دفــتـر نـمی گـیـرد

مـن ایـن دلـق مـرقّـــع را بـــخـــواهم سـوخــتـن روزی

که پیـر می فـروشـانــش بـه جـــــامی بـر نــمی گیرد

از آن رو هـسـت یـــــــاران را صفــاهـا با می لـعـلــش


که غیر از راستی نقشی درآن جـــوهــــر نـمی گـیـرد

سر و چشمی چنین دلکش، تو گویی چشم ازو بردوز

برو کاین وعـــظ بی معنی، مـــــــــرا در سر نمی گیرد

نصیــــحت گــــوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می بـــیـــــنــم مـــگر ساغر نمی گیرد

میان گریه می خندم که چـون شــمــع اندرین مجلس

 زبــان آتشــــیـــنم هــســـت لـــیـــکــن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بــنــازم چـــشــم مستت را

 که کس مرغان وحشی را از ایـن خوشـتـر نمی گیرد

سخن در احتیــــاج مـــا و استغنای معشـــــوق است

چه سود افسونگـری ای دل کــه در دلــبــر نمی گیرد

مــن آن آئینـــه را روزی بــه دست آرم ســکــنــــدروار

اگر  می گــیــرد ایـــن آتـــش زمــــانی ور نمی گــیرد

خدا را رحـــمی ای  مُنعــــم که درویــــش سر کویت

دری دیــگـــر نـــمی داند رهـــی دیــگر نـــمی گــیرد

بدین شعر تر شیـــریـــن، زِ شــاهنــشــه عجب دارم

کــــه ســر تـــا پـــای حــافــظ را چرا در زر نــمی گیرد

 

 

* جمعه شب، پیش از مختارنامه، یکی گفت که برایش تفألی بزنم؛ زدم و این غزل آمد و برایش خواندم و سپاس گفت؛ حالا این که به نیتش درست در آمد یا نه، من نپرسیدم و او هم چیزی نگفت؛ اما به حال خودم، خوب جور درآمد، تازه بدون این که نیتی بکنم!


دوشنبه 17 آبان 1389

آقای خواجه شمس الدین محمد، داشتیم آقا؟!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

چـو بـرشکسـت صبـا زلف عنـبـر افشـانـش

به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

کـه دل چـه می کشد از روزگـار هجـرانـش

بریـدِ صبـح وفـا نـامه ای که بُرد به دوسـت

ز خــون دیــده مـــا بـــود مُــهـر عـنــوانــش

زمـانـه از ورق گـل مــثـال روی تــو بــسـت

ولی ز شـرم تـو در غـنـچــه کــرد پـنـهانش

بسی شـدیـم و نشد عشق را کرانه پدیـد

تبـارک الله از ایـن ره کـه نیـسـت پـایـانـش

جـمـال کـعـبـه مگـر عـذر رهـروان خــواهـد

که جـان زنـده دلان سـوخـت در بـیـابـانـش

بـدیـن شکسـته بـیـت الـحـزن کـه می آرد

نــشــان یــوسـف دل از چَــه زنـخــدانــش

بگیـرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم

که سوخت حافظ بی دل ز مکر و دستانش

 

 

* غروب روز اول ذی حجه ست؛ روز ازدواج! هی مردّد بودم که پُستی بنویسم درباره سالروز ازدواج حضرت امیر و فاطمه زهرا؛ که توفیق نشد؛ گفتم حداقل، واسه "حال من، فال من" یه تفألی بزنم؛ این شد نتیجه ش که می بینید!

** پیشاپیش بروز و ظهور هر شایعه ای  رو تکذیب می کنم؛ اگه ابهامی دارین، لطفا از خود حاج آقا حافظ بپرسین!

*** آقای خواجه شمس الدین محمد، آشیخ حافظ، دستت درد نکنه با این فالت!؛ داشتیم آقا؟!


یکشنبه 18 مهر 1389

ساعت صفر عاشقی

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حال من، فال من ،

از خون دل نوشـتم نزدیـک دوسـت نـامه

اِنـّی رأیـتُ دَهـرا مِـن هـِجـرک الـقـِیــامـه

دارم مـن از فراقـش در دیـده صـد عـلامت

لَیـسـَت دُمـوعُ عـَیـنـی هـذا لَنـا العَـلامـه

هـر چـنـد کازمــودم از وی نـبــود ســودم

مـَن جَـرَّبَ الــمُـجَـرَّب حَـلَّـت بـِهِ الـنـدامـه

پـرسیـدم از طبیـبـی احوال دوسـت گـفتـا

فـی بُـعـدِهـا عَـذاب فـی قُربـِها السـلامـه

گفـتـم ملامـت آیـد گـر گِـرد دوست گـردم

و الـلّـه مــا رَأیـــنـــا حـُـبـّــا بــِـلا مـــلامـَـه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حـتـّی یـَذوقُ مـِـنــه کَـاسـا مـِن الـکـرامـه

 ..............

* جالبه که آدم دلش گرفته باشه یهو، ساعتم نزدیک باشه به 12 شب، یعنی همون ساعت صفر عاشقی، تو باشی و تنهایی و دیوان خواجه، نیت کنی، نیت نگفتنی، تفأل که زدی، این غزل بیاد...؛ آی، که آدم چقدر سبک میشه، آروم، رها...؛ رها!

** حال من، فال من؛ بخش جدید "گوشه نشین"ه، اینم اولین پستش بود...؛

*** حال خوبی دارم الان!