تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود!

63. اعلام میشه نمایشگاه تمدید نشده، یعنی امروز، روز آخره! بعد کاشف به عمل میاد که از امروز صبح، دیگه بُن خرید تموم شده؛ خب، ابهام ماجرا رفع شد که چرا نمایشگاه رو تمدید نکردن!

64. روز آخر نمایشگاس؛ من که دیر رسیدم، اما جلوی در، چند تا از این دستگاه های خفن گذاشتن که همه جای آدمو روی مانیتور نشون میده، یه نفر هم سرشو کرده توی یه کیسه و تصاویر روی اون مانیتور رو می بینه و از هر کسی که خوشش اومد، می فرستدش داخل! اون جلو هم چند نفر وایسادن که به شکل خیلی دقیق و دلچسبی آدم رو می گردن! فقط حیف که اونجا جوری سازماندهی شده که نمیشه وقتی آدمو گشتن، دوباره بریم ته صف تا دوباه بگردنمون! حیف شد، فرصت ها به همین سادگی از دست میرن!

65. گفتن قراره احمدی نژاد بیاد نمایشگاه، واسه همین کلا همه چیز تغییر کرده! بعد که میگن رئیس جمهور، درگیر استیضاح وزیر اقتصاده و نمیاد واسه اختتامیه، شرایط امنیتی هم طبیعی تر میشه؛ همه چیز آرومه!

66. محمدزاده، معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد میاد جلوی غرفه؛ داداش هم هست... آقای معاون یه یادداشتی هم توی دفتر نسیم مینویسه، به یادگار؛ انصافا خط بسیار زیبایی داره؛ با خودنویس، اینجوری نوشتن، خیلی هنر میخواد.



67. نشستیم توی غرفه، که یهو داداش علی با شمایل زورو وارد میشه؛ ایمان تعجب کرده و هی بهش آویزون میشه و تا ظهر، پدر منو درمیاره از بس سؤال میکنه: "دایی، چرا دایی علی اومدن؟"؛ "دایی علی کی اومدن؟"؛ "چه جوری اومدن؟"؛ "چند روز هستن؟"؛ چند روز نیستن؟"؛ "دفعه بعد کی میان؟"؛ "چرا بی خبر اومدن؟"؛ "خانمشون رو چه جوری پیچوندن و اومدن؟"؛ "علیرضاشون الان کجاست؟"؛ "با چی چی اومدن؟"؛ "ماشینشون کجاست؟"؛ "دایی علی دقیقا چند سالشونه؟"؛ "چرا زودتر از شما ازدواج کردن؟"؛ "دایی چرا بهم جواب نمیدین؟"؛ "دایییییی، دایییییی، چرا از حال رفتین؟ چرا غش کردین؟ باشه، ببخشید، دیگه سؤال نمیکنم دایی"!!

68. "هم اکنون آقای سید محمدعلی طباطبایی، مدیرعامل مؤسسه رهپویان در غرفه ماهنامه نسیم بیداری حضور دارند" اینو اون خانمه میگه، البته به همت ایمان! علی جون هم میشینه کنار داداش مهدی و یه عکس یادگاری میگیرن با هم.



69. "من عاشق پرسپولیسم، عاشق مجله شما هم هستم؛ همه شماره هاشو خوندم، الان هم اومدم به عشق شما؛ پرسپولیس هم سرور استقلاله، نسیم بیداری هم سرور همه مجله هاست..." اینو "موسی سلامت" میگه، جانباز قطع نخاعیه، میخواد بیاد تو غرفه که ازش عکس بگیریم... علی نیلی هم خودشو کنار اون جا میده، البته خداییش، علی هم به نوعی جانبازه، البته جانباز جنگ نرم!

70. این نمایشگاه هم تموم شد... در کل، نمایشگاه خوبی بود، با همه خاطره هاش... ایشالا سال آینده هم "نسیم بیداری" در آستانه چهارمین سال تولدش، توی نمایشگاه مطبوعات، حضور بهتر و فعال تری خواهدداشت؛ انشاءالله... .


دوشنبه 9 آبان 1390

این کی بود؟!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود! ،

58. "داداش، یادداشت های امسالت درباره نمایشگاه، خیلی خوب نیست، چیپ و یه جوریه... میدونی، این یادداشت ها مثل یادداشت های نسیم بیداری ای نیست، مثل یادداشت های سایت "بالاترین"ه، ازت توقع نوشتن مطالب بهتری داشتم... یه جوریه این یادداشتات...!" صبح اول وقت، داداش داره در حضور حمید متقی، اینا رو بهم میگه، منم از نظرش تشکرم میکنم و میگم که مثل همیشه، نظرش واسم مهمه.

59. نمایشگاه امروز خیلی شلوغه، احتمالا این تکه ش دیگه تأثیر بن ارشاد نیست، ملت حتما تبلیغ نمایشگاه رو توی گوشه نشین دیدن و پاشدن اومدن اینجا!

60. محمدزاده، معاون مطبوعاتی ارشاد میاد جلوی غرفه، داداش نیست؛ علی نیلی از روی صندلیش بلند میشه و 7،8 بار بالا و پایین میره "سلام، نیلی هستم، وبلاگمو که دیدین؛ "کتاب باز" رو میگم..." داره حرف میزنه که اون بنده خدا از جلوی غرفه رد میشه! هنوز رد نشده که ایمان نمیتونه سؤالشو واسه چند دقیقه به تأخیر بندازه و بلند میگه "داییییییییی، این کی بود؟!" محمدزاده و همراهش که سهله، کل نمایشگاه صداشو میشنون! همراهی آقای معاون، یه چند قدمی برمیگرده و به ما میگه "شناختین که، جناب محمدزاده بودن"! فکر کنید چه حسی به ما دست میده!

61. خاله نرگس که بیکاره، اینجا هم که خوب پول میدن؛ دوباره پاشده اومده نمایشگاه مطبوعات؛ کلی وروجک هم ریختن دور و برش و دارن داد و فریاد میکنن! دقیقا شده مهدکودک اینجا! همه دارن زوزه میکشن ماشالا!

62. شایعاتی توی نمایشگاه به راه افتاده که احتمالا فردا، نمایشگاه تمدید میشه! حدس من میگه تمدید میکنن... نمیدونم؛ یه جورایی مطمئنم اگه بُناشون تموم نشده باشه، به خاطر مردم! نمایشگاه رو تمدید میکنن!


50. توی غرفه نشستم، یکی میاد به ایمان یه حرفی رو میزنه؛ ایمان برمیگرده بهم میگه "دایی، ببینید این آقا چی میگه؛ میگه شما نسبت به پارسال لاغرتر شدین"! یه جوونه، بهش میگم "جدی؟ شما پارسال منو کجا دیدی؟" میگه تو همین نمایشگاه مطبوعات! میگم الحمدلله...! قرار شد صداشو ضبظ کنم و با خودم ببرم یزد تا منزل! هم ماجرا را بشنوند!

51. رحمانی امروز یه کم ناخوش احواله؛ کلی نگرانش شدم... دست آخر مشکل را پیدا می کنم؛ توی غرفه، بیسکوییت پذیرایی تموم شده! یه جعبه بیسکوییت، دوباره رحمانی رو سر حال میاره! حل شد!

52. توی غرفه ایم، عصر یکشنبه. احسان علیخانی، همون مجری برنامه "ماه عسل" میاد توی راهروی ما... جمعیتی افتادن دنبالش و دارن باهاش عکس می گیرن... از جلوی غرفه ما رد میشه، اومدم بهش بگم "بیــــــا تا پیدا شم تو بـــــــاش..." گفتم شر میشه، نگفتم!

53. ایمان از ظهر گیر داده که "دایی، من هات چاکلِیت! میخوام، چی کار کنم؟" دیدم قراره پدر ما رو دربیاره، باهاش پلم پولوم پیلیم کردم، افتاد به من، رفتم گرفتم، پنج تا لیوان خورد یه ریز!

54. یکی اومده جلوی غرفه؛ میگه "آقا این ماهنامه تون هر هفته میاد؟"! میخوام همه 32 تا دندونمو بهش نشون بدم تا بترسه، رعایت حال بقیه مردم رو کردم، بی خیال شدم؛ گفتم "نه آقا، دو ماه یه بار میاد"!

55. "هم اکنون آقای سید محمدهادی طباطبایی، مدیر محترم اجرایی ماهنامه نسیم بیداری در محل این غرفه حضور دارند"! اون حاج خانمه که توی بلندگو اینو میگه، نگران میشم؛ گفتم الانه که ملت بیان اینجا شلوغ کنن و عکس و فیلم بگیرن و فردا هرجایی سرچ میکنی "سید هادی"، هزار تا عکس و فیلم خصوصی و منتشرنشده از من منتشر کنن! سعی میکنم چند دقیقه ای از غرفه برم بیرون تا ازدحام نشه!

56. اسمش علیرضاست، حدودا 25 ساله به نظر میرسه... میاد میگه "سلام آقا هادی، من گوشه نشین رو میخونم و اکثر پستاتونو توی گودر شِیر میکنم تا یقیه دوستام هم بخون، انصافا قلم خیلی خوبی داری... الان هم هر روز یادداشتای نمایشگاه رو میخونم، فقط مرتب نمی نویسی... اما خیلی با نوشته هات حال میکنم... مرسی" ازش تشکر میکنم و میگم لطف داره، اما هرچی منتظر می مونم، نمیگه امضا بدم؛ اعصابم خرد میشه!

57. ایمان داره همچنان "هات چاکلِیت" میخوره که... یهو احسان علیخانی میاد توی غرفه... "سلام، شماها اینجایین؟ کل نمایشگاه رو دنبالتون گشتم، واقعا خسته نباشین..." باهاش سلام علیکی میکنم؛ میگه "فوق العاده اید شما، من به همه دوستام گفتم که عجب مجله ایه این نسیم بیداری... من همه شماره های قیلبتونو میخوام، چی کار کنم؟!" می خواستم بگم "هیچی، این رحمانی رو به عنوان یکی از معجزات خلقت خدا! ببر توی ماه عسل، به همه معرفی کن، بعدشم بهش یه شام مفصل بده و بفرستش خونه تا توی راه، ضعف نکنه"! اما دیدم چون رحمانی نیست و غیبت میشه! چیزی نگفتم...! دو دوره مجلد شماره های نسیم رو بهش میدم به اضافه شماره 21؛ تشکر میکنه و میگه "شماره دکتر هم توی ایناست؟" میگم آره، شماره هفت مجله ست، توی مجلد اوله... دم رفتن بهش میگم "احسان، از کدوم شماره نسیم رو دیدی؟" به جلدای مجله نگاه میکنه و میگه "همون که عکس مرحوم مصدق روش بود، از اون شماره دیدمتون..." شماره 14 رو میگه. دوباره دم رفتن میگه "من همه جا گفتم شماها به جایی بالاتر از خدا وصل هستید که تا حالا تونستین کار کنین"! خیلی جلوی غرفه شلوغ شده، همه دارن عکس میگیرن ازمون، منم اصلا ژست نمیگیرم، چون باجنبه ام ماشالا!


شنبه 7 آبان 1390

شتر دیدی، ندیدی!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود! ،

40. از پنجشنبه، یه چیزو یادم رفته بود بگم؛ الان اشاره میکنم: پنجشنبه ظهر که از دندونپزشکی رفتم نمایشگاه، دو نفر توی غرفه منتظر بودن؛ ایمان گفت دایی، این آقایون منتظرن و نقد دارن که چرا هیچ کدوم از اعضای هیأت تحریریه مجله توی غرفه نیستن... واسشون توضیح دادم که درگیری ها و کارای فراوون، اجازه این کار رو نداده، و انصافا حق با شماست، من در خدمتم! یکی شون از تهران بود، که چند دقیقه ای هم از خودش حرف سیاسی در کرد و یعنی داشت درددل میکرد با من! اون یکی هم از گناوه اومده بود، می گفت پریروز که اس ام اس نسیم اومده واسه نمایشگاه مطبوعات، بلیط گرفتم اومدم تهران که شماها رو ببینم، امروز هم ساعت 2 بعدازظهر بلیط برگشت دارم؛ اومدم به شوق دیدن شما به جون مادرم! منم گفتم که به جون مادرم، حرفشو باور کردم و خوشحالم که اینجور مخاطبان باشعور و فداکاری، خوانندگان بخش خواندنی و جذاب نامه ماه هستن! یه دوره مجلد خرید و از من خواست واسش یادگاری بنویسم، منم جوگیر شدم، بغض کردم و شروع کردم یه صفحه واسش سیاه کردم و کلی از خودم احساس در کردم! تموم که شد، اون پسر تهرونیه هم ازم خواست واسش بنویسم، منم که بیکار، به اونم کلی حال دادم، البته به صورت مکتوب!

41. امروز، حدود ساعت 3 عصر بود که با داداش رفتیم نمایشگاه! توی راه، هر دوتامون کلی با طمأنینه راه رفتیم که یکی بیاد ما رو بشناسه و ازمون امضاء بگیره، اما انگار نه انگار! پکر و دمغ رفتیم توی غرفه!

42. "آقا ایمان، ما بیشتر وقتا، ضعف میکنیم؛ امروز صبح ساعت 6 صبحونه خوردیم، مفصل، بعدش وقتی اومدیم ایستگاه گلشهر، گشنه مون شد، یه شیر کاکائو خوردیم با کیک، الان هم داریم از گرسنگی ضعف میکنیم آقا ایمان!" وقتی رفتم توی غرفه، ایمان داره بهم میگه که اول وقت، رحمانی اینا رو بهش گفته!

43. داداش نشسته توی غرفه؛ ایمان هم واسه خودشیرینی رفته گفته که توی بلندگو، اعلام کنن که داداش اومده! یه حاج خانمی داره نعره میزنه که داداش اومده، اما مثل اینکه ملت، درباره مجله ما هنوز هیچ سؤالی واسشون پیش نیومده که بیان بپرسن!

44. "شما آقای سید هادی طباطبایی هستین؟" وقتی جواب مثبت میدم، میخنده، خنده که نه، لبخند میزنه! میگه "من از وقتی شما اون یادداشت خوب رو درباره خانم فائزه هاشمی نوشتین و گذاشتین توی وبلاگتون، مشتری گوشه نشین شدم، خیلی خوب می نویسید آقای طباطبایی، بهتون تبریک میگم واقعا؛ من از سعادت آباد اومدم نمایشگاه که بهتون تبریک بگم و برم، تبریک میگم که اینقدر زیبا می نویسین و البته بامزه..." سعی میکنم دست چپ خودمو جوری بالا بگیرم که حلقه مو ببینه و بفهمه که قصد ازدواج ندارم! شاید اینقدر احساسات از خودش در نکنه! آهای حراست، لطفا بیاین منو جلب کنین!

45. الحمدلله... اون خانم اونقدر توی بلندگو داد زد که دو سه نفری میان توی غرفه ما، و وقتی می بینن مدیرمسئول ما، اونقدر مردمی و ساده هست که نه تنها کاپشن! نپوشیده، بلکه کتش رو هم از تنش بیرون آورده، حال عجیبی بهشون دست میده! اینو من از چشماشون می خونم! یه سؤال می پرسن که خط مشی مجله چیه، داداش هم قربونش برم، ول نمیکنه، شروع میکنه یه نظام جدید واسه سیاست ورزی سیاسیون تعریف میکنه و اون قدر واژه های مترادف و البته دشوار به کار می بره که اون بنده خداها، هی ازش تشکر میکنن و شرمنده میشن که وقت ایشون رو گرفتن! وقتی میرن، داداش ادامه حرفاشو به من میزنه و میگه که نظرم چیه؟ منم مگه جرأت دارم چیز دیگه ای بگم، میگم که "مثل همیشه از حرفاتون استفاده کردم داداش، عالی بود..." لبخندی میزنه از سر رضایت و میگه "من اگه توی همه زندگیم، دو تا آدم باشعور و جدی مثل تو داشتم، چه کارا که نمی کردم..."! خیلی منتظر بودم بگه که چه کارا نمی کرده، اما چیزی نگفت! منم چون باشعور و جدی ام، هیچی نپرسیدم!

46. نشستم توی غرفه، ایمان میاد پیشم، چهره ش هاج و واجه؛ میگم چیزی شده دایی؟ میگه "نه دایی، ولی واقعا چه مردم باشعوری داریم... یکی اومده جلوی غرفه، چند تا مجله رو ورق زده، بعد میپرسه که آقا، شما ماهنامه تون هر هفته چاپ میشه؟! چی بگم دایی؟" جوابی ندارم، چی بگم بهش!

47. عمو پورنگ و امیرمحمد، نمایشگاه رو گذاشتن روی سر خودشون! بچه ها هم همراهیشون میکنن و ماشالا، آی زوزه میکشن که نگو...! واقعا که نمایشگاه بین المللی مطبوعات یعنی همین!

48. اینجا رو بخونید، شماره 4 رو؛ همون پیرمرد که پارسال هم اومده بود و می گفت از غرفه "والفجر" اومده و کلی بد و بیراه گفت به بازرگان و کلی از احمدی نژاد تعریف می کرد و می گفت مرد بزرگیه؛ امسال هم توی نمایشگاس؛ دو سه باری هم اومده جلوی غرفه و احوالی پرسیده! امروز آخر وقت، که من و ایمان داشتیم آماده می شدیم که بریم، مسئول غرفه بغلیش، اومد می گفت که "یکی نیست جلوی این پیرمرد رو بگیره، همه ش داره شعار میده واسه غزه و لبنان و فلسطین و هی معرکه می گیره و نمیذاره ما به کارمون برسیم..." می گفت "امروز رفت جلوی یکی از غرفه ها، از یه دختر که حجابش خوب نبود عکس گرفت و گفت این عکست می مونه پیش من، تا تو باشی بدحجابی نکنی... وقتی دختره رفته اعتراض کرده، بهش گفته بود اگه میخوای عکستو پاک کنم، باید 50 هزار تومن بهم بدی، 50 تومن بده، شتر دیدی، ندیدی!" جل الخالق، ناخودآگاه یاد حرفای پارسالش می افتم...!

49. یکی از بچه های حراست، که پارسال هم بود و باهاش رفیق شدم تقریبا، امروز با دختر کوچولوش اومده؛ دخترش، بامزه ست، شاید 6 سالش باشه؛ بهش میگم کوچولو رو آوردی پورنگ رو ببینه؟ میگه "آره بابا، پدرمون رو در آورد... پورنگ یه ساعت برنامه اجرا کرد، 7 میلیون تومن گرفت؛ تازه، خدا شاهده تا پولو نگرفت، نرفت بالای سِن که برنامه رو اجرا کنه!" معلومه که خیلی شاکیه؛ ادامه میده "پریروز خاله نرگس اومد، دو تومن گرفت واسه برنامه، امروز عمو پورنگ 7 تومن؛ آدم چی بگه والا...؟!" توی دلم میگم: هیچی، چی داره که بگه! ایشالا مسئولین امر، با این ناهنجاری ها مبارزه میکنن و دوباره همه چیز گل و بلبل میشه!


34. اول وقت جمعه میام دفتر تا به یه سری از کارام رسیدگی کنم... حدودا ساعت 3 میرم نمایشگاه؛ نمایشگاه خیلی شلوغه شده، مردم زیاد اومدن!

35. این برنامه بُن که امسال، ارشاد راه انداخته، خیلی مشتری پیدا کرده؛ به هر دانشجویی 20 هزار تومن بن میدن تا کالای مطبوعاتی و فرهنگی بخره؛ بهرحال، همین که از سیب زمینی و ساندیس و کیک، رسیدن به توزیع بُن خرید نشریات، بازم جای شکر داره به خدا!

36. جعفر صالحی با خانمش و دختر کوچولوش، "پینار" اومده نمایشگاه. محمد، برادرزاده دوست داشتنی منم که امروز عصر اومده. میخوام محمد رو تست هوش کنم، ماشالا روسفیدم میکنه! بهش میگم "عموجون، این پینار کوچولو اسمش چیه؟" اونم معطل نمیکنه و میگه "ریحانه"! بغض گلومو گرفته، به هوش و دقت و حواس جمعیش درود می فرستم و خدا رو شکر می کنم که زحمات داداشم هدر نرفته!

37. "مرتضی، اسم منو هم گفتن؟ جدی؟ همین خانمه گفت؟ مرتضی، یعنی الان دیگه همه منو میشناسن؟ یعنی من واسه خودم آدمی شدم؟ مرتضی جدی اسم من بود؟ دوباره هم میخونه؟ مرتضی کجا بشینم الان تا بیان ازم سؤال بپرسن؟ واییییی، گرمام شده مرتضی... حس عجیبی دارم... مطمئنی اسم من بود؟ احمد آبادی هم گفت؟ چرا پسوندم رو نگفت مرتضی؟" اینا واکنش علی نیلی بود، وقتی دیشب، ایمان رفته بود و گفته بود اسمشو توی بلندگوی سالن، جار بزنن! خدا رو شکر، از چهره ش معلوم بود که چقدر خوشحاله!

38. امروز، بالاخره شماره جدید نسیم بیداری هم اومد نمایشگاه؛ شماره خوبیه انصافا، امیدوارم نظر مخاطبان هم همین باشه. توی غرفه که استقبال خیلی خوبی ازش میشه؛ همه مون نه تنها سر از پا، بلکه هیج جای دیگه مونو هم نمی شناسیم!

39. بیست و یکمین شماره ماهنامه سیاسی فرهنگی "نسیم بیداری" منتشر شد.

در پرونده ویژه این شماره با عنوان "در فضیلت استعفا" این مطالب را می خوانید:

- گفت و گو با مصطفی معین: صلابت، گاهی در رفتن است.

- یادداشتی از صادق زیباکلام: چرا استعفا نمی دهیم؟

- درباره استعفای علی مطهری از نمایندگی مجلس؛ همیشه اصولگرا: سید رضا علی حسینی

- گفت و گو با عماد افروغ: رابطه قدرت ثروت، یکی از موانع استعفای مدیران است.

- گفت و گو با موسوی لاری: هاشمی آمادگی پرداخت هزینه برای خاتمی را نداشت.

- گزارشی از مراسم تودیع سید محمد خاتمی از وزارت ارشاد؛ وداع باشکوه: سمیه متقی

- گفت و گو با محمد توسلی: بازرگان برای حفظ منافع ملی استعفا داد.

- نگاهی به مهمترین استعفاهای مقامات ارشد نظام جمهوری اسلامی ایران؛ آنان که به هر قیمتی نماندند: سید حمید متقی

- یادداشتی از شجاع احمدوند: نگاهی نظری به مقوله استعفا در نظام های سیاسی

- گفت و گو با عباس آخوندی: شرافتمندانه استعفا بدهید.

- در فضیلت استعفا: علی نیلی

- بررسی یکی از شاخصه های سیاست ورزی و مدیریت در دنیای مدرن؛ حلقه مفقوده مدیریت وطنی: مهرداد خدیر

- مروری بر مهمترین موارد استعفای سیاستمداران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی؛ استعفاهای به فرموده: پدرام سهرابلو

- نگاهی به برخی از مهمترین استعفاهای سیاسی معاصر؛ وداع با قدرت: نوشین طریقی

و...

در بخش دیگری از مجله این شماره، با عنوان "در مذمت اختلاس"، این مطالب را می خوانید:

- گفت و گو با سعید لیلاز: برای افشای جریان های فاسد، اوین رفتن ارزش دارد.

- گفت و گو با حسن سبحانی: دولت فهم ساده ای از حکومت داری دارد.

- نگاهی به مهمترین اخبار تخلفات مالی 6 سال گذشته؛ میلیاردها تومان پول سرگردان: بهروز شجاعی

- یادداشتی از موسی الرضا ثروتی: تعاریفی که باید بازتعریف شوند.

- یادداشتی از داریوش قنبری: دولت دهم؛ پاک ترین یا متخلف ترین؟!

و...

 

در بخش های دیگر این شماره نیز می توانید این مطالب را بخوانید:

 

- یادداشت مدیرمسئول: مسئولیت حکمرانی در جامعه دینی

 

پیشخوان:

- مقام معظم رهبری: آرمان های نظام اسلامی، غیرقابل تغییر است.

- درباره سید مهدی شجاعی: آتش در نیستان

- به مناسبت سی و دومین سالروز اشغال سفارت امریکا؛ سرنوشت مردان تسخیر: سید حمید متقی

- هاشمی رفسنجانی: رمز ماندگاری انقلاب، ترمیم اعتماد مردم است.

- جوانفکر: از رئیس قوه قضائیه کجا شکایت کنم؟

- لاریجانی: برخی دنبال تجارت سیاسی اند.

- یادداشتی از سید محمد موسوی خوئینی: ماجرای پرونده انفجار

- یادداشتی از زیگموند باومن: بن بست های ناگزیر طبقاتی و جنبش های جدید اجتماعی

- یادداشتی از محمدعلی سبحانی: سوریه در مسیر بی بازگشت

و...

 

تاریخ: یادنامه ای برای شهید بهشتی

- بهشتِ بهشتی: سید محمدمهدی طباطبایی

- روایت سید محمد خاتمی از شهید مظلوم، بهشتی: کسی را مانند او ندیدم.

- گفت و گو با سید محمدرضا بهشتی: هم در دوستی متعادل بود، هم در دشمنی

- گفت و گو با هاشم صباغیان: نمی خواستیم رودرروی آنها قرار بگیریم.

- گفت و گو با ابوالقاسم سرحدی زاده: بعد از بهشتی، انحلال حزب، طبیعی بود.

- گفت و گو با حبیب الله عسکراولادی: از مصادیق مؤمنین بود.

- یادداشتی از مصطفی ایزدی: شهاب نورانی، شهید ربانی

- گفت و گو با محمدحسن اصغرنیا: می گفت حوزه علمیه باید حوزه عملیه شود.

- خاطره ای از سید صادق طباطبایی: داستان دیدار امام صدر و آیت الله بهشتی

- یادداشتی از شریف لک زایی: شکوفایی حکمت متعالیه در عمل و نظر بهشتی

- یادداشتی از مسیح مهاجری: سیرۀ بهشتیِ بهشتی

- گفت و گو با فرشاد مؤمنی: مسائل ایران را می فهمید.

- گفت و گو با محسن غرویان: در قاموس بهشتی، نه خشونت بود و نه توهین به دیگران

- گفت و گو با سید حسین موسوی تبریزی: سعه صدر و نواندیشی، راز موفقیت بهشتی بود.

- گفت و گو با سید هادی خسروشاهی: اندیشه های شهید بهشتی، مانیفست عقیدتی نسل جوان بود.

و...

 

نامه ماه: مهر و آبان 1358

- امام­ خمینی: نباید کلمه انقلاب را بگذاریم و هرکاری دلمان خواست، بکنیم و بگوییم انقلابی است.

- بازرگان: دخالت ها، چوب لای چرخ دولت است.

- سید احمد خمینی: عرصه را بر مردم تنگ نکنید.

و...

شماره جدید مجله "نسیم بیداری" را که با طراحی و صفحه آرایی متفاوتی منتشر شده است، از روزنامه فروشی های معتبر سراسر کشور تهیه کنید.


پنجشنبه 5 آبان 1390

هیچی نگم، بهتره...!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود! ،

27. صبح پنجشنبه، تقسیم مسئولیت کردم؛ خودم رفتم دندونپزشکی؛ رحمانی رو فرستادم انبار، مجله بیاره نمایشگاه؛ ایمان رو هم کاشتم توی نمایشگاه تا محیط رو ببینه و سؤال بتراشه واسه خودش تا بره روی اعصاب ملت!

28. حدودای ساعت 12 میرسم نمایشگاه. در بدو ورود، ایمان حدودا 18 تا سؤال مختلف ازم میپرسه که کجاها بودم از صبح تا حالا و چه کارایی کردم؛ منم به اکثرشون جواب میدم... وقتی می بینه دارم از حال میرم، اجازه میده برم تو غرفه و شروع میکنه به توضیح دادن که چه خبر بوده از صبح تا حالا!

29. فضای داخلی نمایشگاه، بعد از حکم حکومتی دیشب داداش مهدی، بهتر شده یا حداقل باید بگیم بهتر شده تا "برگزیده" بشیم!













30. هنوز لود نشدم و چند دقیقه ای از حضورم نگدشته توی غرفه؛ دارم با تلفن حرف میزنم که یهو دیدم ایمان، داره بلند صدا میزنه "دایی، دایی..." نگاه کردم، دیدم یه نفر، حمله کرده به میز غرفه، داره لگد میزنه به میز و ایمان رو تهدید میکنه به برخورد فیزیکی... سریع تلفن رو قطع میکنم؛ میرم جلو، حدودا 50 سالشه، یه ته ریش داره؛ از اوناییه که یه عمره عادت کردن قیافه حق به جانب بگیرن! درحالی که عکس روی جلد شماره 6 نسیم رو نشون میده و چند نسخه از مجله رو که از روی میز برداشته، پاره میکنه، بلند بلند داره فحش میده و تهدید میکنه "من بیچاره تون میکنم، شماها عکس این خائن رو زدین رو جلد مجله، من غرفه تونو خراب میکنم..." میرم جلو، به تندی میگم "چیه؟ چه خبره؟ مگه مملکت صاحاب نداره؟" انصافا این تکه رو ناخودآگاه گفتم؛ چون خودم خیلی وقته جوابشو می دونم! به تندی عکس العمل نشون میده: "چی میگی؟ من پدر شماها رو درمیارم، من همه اینا رو آتیش میزنم..." میرم نزدیکش، میگم "مگه اینجا قانون نداره؟ مگه حراست نداره؟ این چه برخوردیه؟" بلند بلند داد میزنه: "حراست ... خورده، ارشاد... خورده، رئیس نمایشگاه ... خورده، من همه اینا رو پاره میکنم" مشخصه که اصلا اهل حرف و منطق نیست، این جور آدما رو خیلی وقته می شناسم؛ بعضا اطراف خودم هم بودن؛ بی منطق، مغرور، لجباز و متوهم؛ یکیشون با یه مدرک گرفتن، خدا رو بنده نیست؛ یکیشون با دو تا کتاب خوندن؛ یکیشون با چندتا اصطلاح علمی یادگرفتن؛ یکیشون با دو تا دونه ساندیس و کیک... خلاصه، ورژن های مختلفی دارن! چند وقتیه که خودمو عادت دادم که در برابرشون، کاملا سکوت پیشه کنم، که بهترین جواب بهشون، کم محلیه؛ البته اگه اینو بفهمند! هیچی نمیگم، اون داره همچنان داد میزنه و فحش میده و یهو هم یه لگد میزنه به میز و میز و مجله ها رو میندازه...! ایمان رو می بینم که داره هاج و واج، به اتفاقات نگاه میکنه، میدونم که داره سؤالات زیادی توی ذهنش تولید میشه! بهش مجال نمیدم اونا رو بپرسه؛ میگم "دایی جون، برو یه مأمور حراست رو بگو بیاد" خلاصه... اون همچنان داره داد میزنه "شماها، نونتون حرومه، پولتون حرومه، .... خوردید شماها، .... خوردید" دردسرتون ندم، مأموره میاد، به ایمان میگم توی غرفه بمونه و سه تایی میریم حراست نمایشگاه... توی راه، شاید بیشتر از ده بار بهم این حرفا رو میزنه "تو نجسی"، "شماها نجس هستین همه تون"، "تو آبی که می خوری، حرومه، نجسه"، "پول شماها، نجسه"، "تو نجسی"، "تو کثافتی"و... مأمور حراست، هر دفعه که اینا رو میگه، بهش تذکر میده: "آقا، مواظب حرف زدنت باش، من همه اینا رو گزارش میدم" و رو به من میکنه و میگه: "آقا، خدا خیرت بده، شما هیچی نگو مثل الان، من همه چیزو گزارش میدم، ممنونم از همکاری شما..." هیچی نمیگم و فقط لبخندی میزنم که یعنی "بی خیال آقا، ما بی ادب تر از این هم دیدیم و هیچی نگفتیم"! میریم توی اتاق، همین جوری داره فحش میده، به حراست، وزیر، وکیل، من، ارشاد، مجله، موسوی و... میرن باهاش حرف میزنن، خانم و پسرش هم میان، میخوان بهش آب بدن بخوره، میگه "من آبی رو که اینا بخورن، نمی خورم، نجس میشم"! از وسواسش در طهارت تا این حد، خوشم اومده، برای یه جاهایی خیلی خوبه انصافا! خلاصه... باهاش حرف میزنن و می برنش کمیته مرکزی حراست نمایشگاه؛ بعدشم منو صدا میکنن، میگم بهشون که شکایت دارم، متن شکایتمو هم می نویسم، کامل و جامع؛ رئیسشون، خیلی ترسیده از این که، ماجرا رسانه ای بشه و شلوغ کنه کارشونو؛ خودش اینو بهم میگه "من خیلی از رفتار شما ممنونم آقا سید، دوستان گفتن که چقدر با سعه صدر بودین، خیلی به ما کمک کردین؛ اینا اشتباه میکنن، افراطی هستن، خودسرن، آبروی آدمای منطق و دلسوز رو هم می برن، ما می خوایم همه چیز آروم باشه..." بالاخره، کلی معذرت و توضیح، که آقا، ما پیگیری میکنیم، شما هم بی خیال شو و برو؛ ایشالا که این مشکل، دیگه تکرار نمیشه! برمی گردم غرفه، همه چیز آرومه!

31- رحمانی که میاد و از موضوع خبردار میشه، صورتش از عصبانیت سرخ میشه انصافا؛ "آقا، به شما این حرفا رو زد؟ به قرآن اگه اینجا بودم، با همین مجلد می زدم تو کله ش، به شما اینجوری گفته؟ کاش بودم و حالشو می گرفتم" خیلی ناراحته از این که نبوده... واسه این که غمشو تسلی بدم، چند تا دونه بیسکوئیت بهش تعارف میکنم؛ می خوره، تموم که میشه، جون می گیره "آقا، ضعف کرده بودیم، خوردیم، خوب شدیم، دست شما درد نکنه آقا، الان ضعف نداریم آقا!"

32. این غرفه پشت سرمون، همون ته سالن که واسه کودکان بود؛ از سر ظهر، یه خانم جلف رو فرستادن اونجا، هی صداشو قرتی میکنه و میگه "واییییی، همه منتظر باشن، پس فردا عصر ساعت 4، عمو پورنگ و امیرمحمد میان اینجا، واسه شما برنامه اجرا کنن، همه بگن هووورررراااا" یه مشت بچه هم ریختن اونجا، مثل جیرجیرک جیغ میزنن و با خاله! هم ذات پنداری میکنن! با ذکر جملاتی، همه شونو مورد الطاف خفیه خوردم قرار میدم!

33. "هم اکنون آقای سید محمدمهدی طباطبایی، مدیرمسئول محترم ماهنامه نسیم بیداری در محل این غرفه، حضور دارند" همین که حاج خانمه، اینو توی بلندگوی سالن اعلام میکنه، داداش یهو یادش میاد که ساعت 7 قرار داره و باید بره! من عاشق همین کاراشم، همین متفاوت بودنش!


16. صبح را با نمایشگاه شروع کردم؛ اول وقت. هنوز درِ سالنو باز نکردن که من، زنبیلمو گذاشتم تو نوبت!

17. خودمو با پیک موتوری رسوندم نمایشگاه؛ هوا هم یه کم بارونی بود... دمِ میدون هفت تیر، یه حاج خانمی! با 206 پیچید جلومون، بعدشم به جای اینکه عذرخواهی کنه، سر و صورتشو به شکل خیلی با مزه ای! در آورد و گفت: مگه کوری؟ موتوریه هم بهش برخورد، اول که دو سه تا فحش آبدار داد به پدر و مادر اون خانم، بعدشم درباره زمان و مکان و نحوه تولد اون خانم حرفایی زد که من واقعا تعجب کردم که این اطلاعات دقیق رو از کجا آورده! داشتم بهش مشکوک میشدم کم کم! بعدشم گفت: "جوون، اینا رو باید بذارن توی خونه، ظرف بشورن، غذا بپزن و کهنه بچه رو بشورن! اگه به کاراشون خوب رسیدگی کردن، روزی نیم ساعت هم تلفن بزنن و پشت سر مردم حرف دربیارن...! غیر از اینه؟ موافقی؟!" منو میگی، موندم چی بگم...! خنده کوتاهی کردم و گفتم: "خدا عاقبت همه مونو ختم به خیر کنه..."!

18. هنوز وارد نمایشگاه نشدم که می بینم وضع، غیرعادیه! از اون ته نمایشگاه، یعنی جایی که نمایشگاه داره تموم میشه؛ یعنی درست بغل غرفه ما! فرش قرمز انداختن و اومدن جلو تا حدودای اول سالن شبستان! یه مشت بچه کوچولو هم دارن اون دو و برها وول میخورن و جیغ میزنن و با هرچی که می بینن، عکس یادگاری می گیرن! یه نوار هم گذاشتن تو مایه های "جونی جونم" که داره درباره وطن میگه و تو مخ بچه های بیچاره میکنه که ما قدرت اول دنیا هستیم و خیلی حالمون خوبه و قدر خودمونو نمی دونیم! خیلی سر و صدا زیاده تو اون شبستان دربسته، ماشالا شده عین باغ وحش! بچه ها جیغ و داد میکنن، معلماشون هم خنده میکنن که دارن اینجور دسته گل هایی! تحویل جامعه میدن!

19. ایمان حدودای ساعت 11 غافلگیرم میکنه و میاد نمایشگاه! میگم خوش اومدی دایی، کلاس چی شد؟ میخنده و میگه: پیچوندمش دایی! در دل و با زبان! تحسینش میکنم و بهش میگم که رحمانی هنوز دفتره و هرجایی باشه، حالا دیگه میاد.

20. همچنان سر و صدای اون بچه ها بلنده؛ یه خانمی هم دو دقیقه یه بار میره پشت میکروفون و خوش خبری میده: "کوچولوها، می دونین کی قراره بیاد؛ می دونین، بگم؟ بگم؟" و همه بچه ها، جیغ میزنن؛ لامصبا فکر میکنی حنجره دشمنه که اینقدر به خودشون زور میارن، به عواقبش هم فکر نمیکنن انگاری! اون خانمه هم وقتی جیغ بچه ها به حد نهایت خودش میرسه، صداشو قرتی میکنه و میگه: کوچولوها، خوشحال باشید، قراره خاله نرگس بیاد نمایشگاه، پیش شما! همه بگین هوووورااااااا بچه ها هم که کاملا بیکار، شروع میکنن به داد و فریاد و هورا کشیدن و جیغ... آی اعصاب خردکنه صداشون که نگو...!

21. نسبتا نمایشگاه از دیروز شلوغ تره؛ اما انصافا غرفه ما، حتما جزء پربازدیدترین غرفه هاست؛ البته من فکر میکنم دو روز آخر هفته، شلوغ تر هم میشه، البته اگه بذارن!

22. داداش، علی نیلی و حمید متقی هم میان نمایشگاه! جعفر صالحی هم با تأخیر میاد و جمع، کاملا جمع و پراتیک به نظر میرسه!

23. داداش، یه نگاهی به اینور و اونور غرفه میندازه؛ می بینه همه چیز مرتب به نظر میرسه و این، راضیش نمیکنه؛ یهو میره سراغ نور؛ "داداش، موافقی نور غرفه کمه؟ خیلی تاریکه؛ درسته؟ تو الان منو می بینی؟ این الان رحمانیه اونجا نشسته؟" منو میگی، میخواستم بگم پَ نَ پَ، رحمانی نیست، یوزارسیفه! اما نگفتم و گلی از بی نوری غرفه شکایت کردم و کاملا موافقت خودم رو اعلام کردم! داداش هم گفت پس برید یه کاری بکنید که نور تأمین بشه؛ من میخوام تو غرفه بتونم همه تونو ببینم...!

24. سه تا جوون اومدن جلوی غرفه، یکی شون جلوی غرفه که میرسه، میگه: بیاین از غرفه اقلیت های مذهبی هم چیزی بخریم! هیچی بهش جواب نمیدیم! بهترین جواب به این تیپ آدما، سکوته! یه چند دقیقه ای میگذره، اونجوری که با هم حرف میزدن، مجله رو میخواستن واسه پایگاه بسیج محله شون! یکیشون آخرش میگه: آقا، به ما تخفیف میدی؟ ارزون بده بهمون تا ازت مجلد بخریم... میگم حرفشو نزن، تخفیف اصلا نداریم، بخصوص به شما! یه دوره دوتایی مجلد میخرن، یه اشتراک یه ساله هم میگیرن، وقتی میخواد مجلد رو انتخاب کنه، ایمان میگه بهشون که رنگای مختلف داره دوره مجلد، اونم داره نگاه میکنه که من میگم "سبزشو انتخاب کن، قشنگ تره به نظرم" پسره، یه نگاهی میکنه، مونده که چی بگه، میگه آره، قشنگه، سبزشو بدین بهم!

25. مجید توکلی هم میاد نمایشگاه! دو سه باری میره و میاد و هر بار که میاد، غصه اون بنرها رو میخوره که چرا توی چاپ، خوب درنیومده و فضای غرفه رو تیره کرده! بچه ها بهش دلداری میدن که "بهرحال، همین که ناظر چاپمون، تونسته همین رو هم دربیاره از تو چاپ، باید ازش تشکر کرد" اونم قول میده در اولین فرصت، از یونس تشکر کنه به خاطر دقت نظر همیشگیش!

26. وقت رفتن، دم در شبستان، آقای زائری، همون روحانی دوست داشتنی که امسال، مایه رونق برنامه "شبهای روشن" شده بود تو ماه رمضان، تو یه غرفه نشسته. داداش، باهاش سلام علیکی میکنه و اونم احوالی میپرسه و تشکر میکنه و میگه سر میزنه به غرفه مون! ملت دارن آقای زائری رو به هم نشون میدن که من از ترس این که منو هم بشناسن و اونجا یهو اغتشاش بشه، خیلی زود، دست داداشو میگیرم و از شبستان مصلی، میارمش بیرون!


6. اول وقت، رحمانی رفته نمایشگاه. من حدودای 11 میرسم اونجا. خدا خیرش بده، غرفه رو مرتب کرده نسبتا.

7. از انتهای سالن که مخصوص برگزاری مجالس و نشست های نمایشگاس، سر و صداهایی میاد؛ رحمانی هم با حسرت بهم میگه: آقا امروز صبح تا حالا، هرکسی از اینجا رد شد، یه بسته بندی پذیرایی دستش بود که توش موز بود و کیک و آبمیوه! کلی حالمون گرفته شد آقا!" بهش دلداری میدم و میگم توی زندگی خوراکی آدم! این چیزا خیلی مهم نیست... یه کم آروم میشه، اما صداش هنوز بغض داره!

8. چند دقیقه بعد، از یه گوشه سالنٰ سر و صدای زیادی بلند میشه؛ چند تا عکاس و خبرنگار هم دارن اون وسط، خودشیرینی میکنن! کاشف به عمل میاد که وزیر ارشاد و معاون مطبوعاتیشون دارن رژه میرن تو نمایشگاه!

9. غرفه بغل ما، هفته نامه "ستاره صبح"ه؛ آقای صالح آبادی مدیر مسئولشٰ، یه بار هم اومده بود دفتر ما. میاد جلوی غرفه و میگه: "خوشحالم که همسایه های خوبی داریم امسال" بعدشم به من نگاه میکنه و میگه: "شما به چشم من آشنا میایٰ کجا همو دیدیم؟" من هاج و واج دارم به این فکر میکنم کجا همو دیدیم! که خودش میگه: "آهان، پارسال مزاحمتون شدیم اومدیم دفتر؛ شما هم آقای طباطبایی هستین، آره؟ داداش آقا مصطفی، آره؟ آقا مصطفی کجاست؟" کلی خنده م گرفته، تعجب میکنم از این که داداش هم اسم مستعار داشته تا حالا و به ما نگفته! منم چی بگم، میگم "آقا مصطفی هم میان نمایشگاه، سلام میرسونن" تشکر میکنه و در حالی که داره میره طرف غرفه خودش، میگه "هوای داداش رو داشته باش، آقا مصطفی خیلی مرد خوبیه..."!

10. رحمانی رفته نمار. دو سه تا حاجی خانم، از این جینگول وینگولا میان جلوی غرفه، ما رو میگی، سرمو انداختم پایین و دارم صلوات می فرستم! الانه که از خجالت قالب تهی کنم! خدا هدایتشون کنه یکی شون با یه صدای خیلی عجیبی، انگار که داره شهادتین میگه، بهم میگه: "آقا، ببخشین شما چی میدین؟" منو میگی، سرخ میشم، زرد میشم، بنفش میشم، بِژ میشم، صورتی میشم؛ هی تو دلم میگم منظورش چیه؟ چی باید بدم؟ چرا منو انتخاب کرد یهو؟ چرا راحت حرفشو نمیزنه؟ چی میخواد از جون من؟ بعدشم مثل سعید توی فیلم از کرخه تا راین، توی دلم داد میزنم" خدایا، چرا اینجا؟ من شاکی ام..." دارم به اینا فکر میکنم که خودش میره سر اصل مطلب؛ "آقا، چرا همه غرفه ها اشانتیون میدن، شما چیزی نمیدین؟ پس به بازدید کننده ها چی میدین واسه یادگاری؟" و خنده ای میکنن و از جلوی غرفه میرن سراغ هفته نامه پنجره که احتمالا یه چیزی بگیرن ازشون!

11. یه نفر میاد جلوی غرفه، جوونه؛ حدودا سی سالشه. میگه "من عاشق دکتر شریعتی ام، همه کتاباشو خوندم و درباره ش تحقیق کردم، خیلی مرد بزرگی بوده..." بعدشم شماره 7 مجله رو برمیداره و میگه "ممنون از مجله خیلی خوبتون" وقتی بهش یادآوری میکنم که باید زحمت بکشه و 2000 تومن پرداخت کنه؛ لحنش عوض میشه: "آره، ارزش مجله شما که خیلی بیشتر از این حرفاست... خب، دستگاه کارت خوان دارین؟ باشه، اگه نیست، من دوباره مزاحمتون میشم؛ خدا رحمت کنه دکتر شریعتی رو!"

12. از نماز که دارم برمی گردم، یه جعبه بیسکوییت می خرم. توی غرفه که میام، رحمانی تمام قد در برابرم بلند میشه و یه ریز در مدح و ستایش من میگه! بعدشم بیسکوییت رو میذاره روی میز غرفه و میگه: "خیلی خوب شد آقا، اینم واسه پذیرایی از مهمونا!" چند دقیقه ای نگذشته که میره سراغ اصل ماجرا؛ "آقا، ما یه کم ضعف کردیم، از این بیسکوییتا می خوریم یه کم، شما هم بخورید که یهو ضعف نکنید آقا" و مشغول میشه! سرعتش توی کار، نشون میده که خیلی نگران ضعف کردن خودشه؛ منم از جهاتی دیگه خیلی نگرانشم!

13. ایمان میاد نمایشگاه؛ هنوز ننشسته، سوالاش شروع میشه: "دایی چند روزه اومدین نمایشگاه؟ کیا هستن؟ کیا نیستن؟ دقیقا چند تا بازدیدکننده داشتین امروز؟ دایی مهدی کجان؟ شماره جدید مجله از چاپخونه اومد بیرون؟ غرفه های بغلی چقدر فروش داشتن؟ شما چقدر فروش داشتین؟ تا چند روز دیگه میاین نمایشگاه؟ مجله ها فروشیه یا رایگان؟ ناهار هم میدن اینجا؟ چی میدن؟ امروز چی دادن؟ فردا چی میدن؟" انصافا پشتکار خیلی خوبی داره... وقتی همه سوالاشو جواب میدم، سوالاس سخت تر طرح میکنه: "دایی جون، صاحب این مصلی کیه؟ میشه مصلی رو بخرن خودشون توش نمایشگاه بزنن؟" قیافه ش کاملا جدی به نظر میرسه!

14. خیلی شلوغ نیست امروز؛ اما بازدید از غرفه ما، از بقیه غرفه ها بهتره... احتمالا دوستان اگه بفهمند، سال دیگه غرفه ما رو میندازن توی حیاط پشتی مصلی!

15. از ساعت 7 و نیم که میشه، یه خانمی هی توی بلندگو داد میزنه که ساعت 8، تموم میشه نمایشگاه! ما رو میگی، چون پول دادیم واسش، تا آخرین لحظه هم مقاومت می کنیم! بهرحال، ما هم از موج بیداری اسلامی بی نصیب نموندیم، پس باید در برابر حرف زور مقاومت کنیم!


1. پارسال اینجاها + + + + + + + + براتون از نمایشگاه مطبوعات نوشتم؛ اگه یادتون باشه، اسم منو روی کارت زده بودن "میرمحمد" و همین شد دستمایه پستای "میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود"

این عکس، تزئینی است!

امسال هم یکی دو روزیه که رحمانی رو فرستادم واسه گرفتن کارت های نمایشگاه؛ از اونجا که ارشاد هم مال همین دولت محترمه، بنده خدا رو گذاشتن سرِ کار؛ کارت که بهش نمیدن هیچ، پذیرایی هم ازش نمیکنن! رحمانی هم خیلی از دستشون ناراحته!

2. رحمانی امروز که رفته بود، به هر زحمتی تونسته بود محل غرفه رو پیدا کنه، البته غرفه که چه عرض کنم؛ یه چند تا چوب و آهن و پیچ زدن به هم و واسش 360 هزار تومن پول گرفتن!



این عکس، تزئینی نیست، عکس غرفه امسال نسیم بیداریه! به وسط دیوار روبرو خوب نگاه کنید...

 تازه، هر چی بهشون گفتیم آقا! ما که به گفته صریح خودتون، توی لیست سیاه کمک هزینه یارانه مطبوعات هستیم و ارشاد، هیچ پولی بابت کاغذ بهمون نمیده، بازم باید این پول رو بدیم بهتون، اما حریفشون نشدیم! بهرحال، شایدم حق دارن طفلکی ها؛ چقدر از این 360 هزار تومن ها باید جمع بشه تا بشه 3000000000000 تومان تا یکی برداره و بره کانادا یا اینکه یکی بره کانادا تا معلوم نشه کی برداشته این همه پول رو...! ما هم اغتشاش نکردیم و دادیم!

3. عصری با یونس، رفتیم نمایشگاه و به اصطلاح غرفه مون رو تحویل گرفتیم! اول که غرفه رو دیدیم، من به تدبیر رحمانی احسنت گفتم که با اون خط نسخ خودش! سند غرفه رو زده به نام مجله و اونو چسبونده به دیوار غرفه تا یهو غرفه گم نشه!


این وسط همون دیواره که توی عکس قبلی گفتم؛ اثری از: محمد رحمانی!

بعدشم که یونس شروع کرد به صدور طرح از خودش با شتاب فراوان! فقط مونده بود بگه "سید هادی، تو هم برو اون بالای میله ها بشین، واسه تزئین غرفه! شیک و جذاب میشه اینجوری" البته نگفت اونجوری من شیک و جذاب میشم یا غرفه! بگذریم... یونس چندتایی نظر گاستریک داد و یادداشت برداری هم کرد و مثل همیشه، وقتی برگشتیم دفتر، داداش کلی از نظراتش تشکر کرد و همه شو نشنیده گرفت و یه چند تایی طرح داد و گفت برید تا فردا این کارا رو بکنید که کلی گرفتاری داریم!

4. نمایشگاه، از سه شنبه سوم آبان تا سه شنبه دهم آبانه؛ من هم اکثر روزا هستم اونجا؛ فقط خواهشا اگه واسه دیدار با من اومدین، جلوی غرفه توقف نکنید که مانع کسبه! بذارید زندگیمونو بکنیم، منو هم از همون دور ببینید، قبوله به جون خودم! غرفه ما هم، آدرسش خیلی سر راسته: تهران، مصلای امام خمینی، انتهای شبستان اصلی، غرفه شماره 399. دوستان متأسفانه براشون مقدور نبود که ته تر از این به ما غرفه بدن، هنوز یه نیم متری فاصله داره غرفه مون با دیوار آخر مصلی! هنوز خدا را شکر میکنیم به داده ها و نداده هاش...!

5. اگه کارتم آماده شده بود، شاید عنوان جدیدی میذاشتم واسه یادداشت های امسال، اما عجالتا تصمیم گرفتم با همون عنوان سال قبل، از نمایشگاه مطبوعات 90 هم بنویسم...


90. امروز هم عصر میرم نمایشگاه؛ واسه همینه که وقتی میرم، آقای رحمانی و خانم دهقان میگن: "چقدر بی رونق بوده امروز نمایشگاه" خب معلومه دیگه، من که نیستم، مردم بیان چی کار؟!

91. قبل از اینکه وارد بشم، گرسنگی فراوون ما رو سوق میده به خوردن ساندویچ سرد! آی خوردیم... تموم که شد، با خودم گفتم عجب آشغالی بودا، ما خوردیم و هیچیمون نشد...! آی مسمومیت مزمن، مرا دریاب!

92. یکی دو تا غرفه قبل ما، صادق زیباکلام، استاد دانشگاه تهران داره میره و یه گروه از دانشجویان محترم هم دارن پشت سرش رژه میرن! آی حال کرده زیباکلام، فکر میکنه الان توانایی راه انداری یه جنبشو داره!

93. داداش که میره تو غرفه، یهو دو تا از بچه های خبرگزاری مهر، که یکی دو روز پیش هم اومده بودن اینجا و کلی گفته بودن که از خوندن نسیم بیداری لذت میبرن، مثل اجل معلق ظاهر میشن و شروع میکنن به بحث و ارائه راه حل برای نجات تمام ابنای بشر از خطرات موجود و مخاطرات احتمالی! یکیشون اونقدر با احساس حرف میزنه که آدم جذب حرفاش بشه، اما راستش، من که خنده م گرفته! از غرفه میام بیرون برم هوایی بخورم!

94. بهرام شفیع رو که خاطرتون هست؟ همون گزارشگر اسبق فوتبال و مجری محترم برنامه کسل کننده ورزش و مردم، که بنا به آمار موثق، دومین گزارشگر اعصاب خردکن تلویزیونه، البته به طور مشترک با علیرضا علیفر! میدونین که اولی کیه؟ بله، درست حدس زدین، استاد "جواد خیابانی"! بگذریم... از غرفه که میام بیرون، یه گوشه ای، خبرنگار فارس، بهرام شفیع رو بیکار گیر اورده و داره ازش سؤل میکنه، شفیع هم آی حال کرده، یه ریز داره جواب میده: "بله، من باید بگم که ورزش ما، خیلی اوست و قوس دار! نیست، چون مسئولین اون با کاپیتان دونگا، دونگا، کاپیتان دونگا، مشکل دارن... ههههه، ههههه، حالا بخش بعدی برنامه رو ببینین تا ما هم یه استراحتی بکنیم..."!

95. رحمانی میگه: آقا، امروز از صبح، اکثر غرفه ها، شروع کردن به جمع کردن، امروز تق و لق بود نمایشگاه آقا..." با خودم میگم: این مسئولان نمایشگاه، دوباره یه روز چشم منو دور دیدن، زدن به بی انضباطی، لااله الاالله...!

96. خانم دهقان میگه امروز سردبیر نشریه روعات، اومده بوده جلوی غرفه، مکثی کرده و بعدش گفته: "مجله خیلی خوبی دارین، من با این که خط فکریم با شما یکی نیست، اما خب، اگه بخوام منصفانه قضاوت کنم، باید بگم مجله تون خیلی خوبه..." برام جالبه حرفاش!

97. از امروز صبح دیگه بیسکوئیت نداشتیم واسه پذیرایی، رحمانی اعصابش خورده! طفلک عصبی شده از بس به مجله ها نگاه کرده و دیده نمیتونه بخوردشون!

98. میرم از انتظامات بپرسم که میشه امشب جمع کنیم غرفه رو؟ میگن نه، امشب فقط غرفه های شهرستان میتونن جمع کنن! به مسئولشون میگم: پس چرا غرفه روزنامه "ایران" و "جوان" تقریبا همه چیزو جمع کردن؟ میگه:  "از زرنگیشونه، آخه شرایط اونا فرق میکنه" خب، حرف حساب همینه دیگه، جوابی ندارم، فرق فوکوله!

99. داریم از غرفه میریم بیرون، که سیروس موثقی بهم زنگ میزنه، جواب میدم: "سیروسی و عزیزی، سلام، جانم؟" مثل همیشه مهربون حرف میزنه: "سلام سید مرتضی، خوبی؟ کجایی؟ نمایشگاه یارو شد؟!!" بنده خدا، زنگ زده که چون داره بارون میاد، اگه تنهام، بیاد دنبالم، میگم که داداش هست، با هم میریم و ازش تشکر میکنم و آرزوی دیدار... .

100. این هم از این، نمایشگاه هفدهم مطبوعات در آستانه جشن تولد یک سالگی "نسیم بیداری". این نمایشگاه، برای نسیم بیداری، برای ما، برای من و داداش، در مجموع خوب بود، از جهات مختلف، اون چیزایی که فقط من و داداش میدونیم و خدا... به داداش میگفتم این حرفا رو...؛ مرور می کردیم خاطراتمون را...

امیدوارم که سال آینده، پس از انتشار بیستمین شماره "نسیم بیداری" بازم مهمون نگاه مهربون مردم باشیم، مردمی که همه چیز رو خوب میفهمن، خوبِ خوب... به امید اون روز؛ دوباره می خوانمت نسیم!


79. امروز دیرتر رفتم نمایشگاه، می دونم من که نبودم، نمایشگاه خیلی کم رونق تر بوده!

80. چهره مظلومی داره، خیلی ساده به نظر میرسه. میاد جلوی غرفه، میگه: کاغذ سفید داری؟ بهش کاغذ میدم. میگه: یه درخواست مینویسی واسم، میخوام بدم وزیر رفاه. میگم بله. او میگه و من مینویسم، ساده ساده، همون جوری که میگه...

بعدشم برام میگه که بعد از این تصادف، توی خونه هستم و بیکار؛ میگه برای نمایشگاه، از روستامون ما رو آوردن تهران، آوردنمون برای خدمات و نظافت و از این حرفا؛ میگه برای ده روز، روزی 17 تومن بهمون میدن. میگه سه تا بچه دارم، اونا رو سپردم به خانمم، همه شونو هم سپردم به خدا. میگه توی اون تصادف، مهره کمرم شکسته و الان پلاتین گذاشتم. میگه رفتم تأمین اجتماعی، هیچی بهم نمیدن. میگه... خیلی حرف میزنه، خیلی دلم میگیره، خیلی... .

81. ایمان میاد غرفه مون، البته بعد از این که هی اس ام اس میده و آدرس میگیره و... بالاخره میاد! هنوز از راه نرسیده، مثل همیشه، با سؤالاتش، اجازه نفس کشیدن بهم نمیده:

دایی، این غرفه رو چند گرفتید؟

دایی جون، فروش خوبه؟

دایی جون، ناهار خوردت؟

دایی، این خانمه کیه؟ جدید اومده؟

دایی، چه خبر از فروش شماره 9؟

دایی جون، کدوم غرفه بود که گفتید تهدیدش کردن به تعطیلی؟

دایی جون، دایی مهدی میان امشب؟

دایی، تا حالا چند تومان فروختید تو نمایشگاه؟

دایی، دیگه تذکر نگرفته مجله؟

دایی، امشب تا کی هستید نمایشگاه؟

دایی جون...

واااایییی؛ واقعا که غبطه میخورم به این انرژی و درصد کنجکاویش! البته تا اونجایی که بتونم بهش جواب میدم، اما باور کنید جواب بعضی از سؤالاش رو خودم هم نمیدونم!

82. هنوز ایمان بهم استراحت نداده، که سه تا جوون میان تو غرفه، میگن دانشجوی دانشگاه تبریزن. چند تا سؤال دارن، درباره تیتر روی جلد شماره 5، میگن چرا گفتین رفراندوم یارانه ای، میگن حرف رئیس جمهوره؛ میگن نه، تحریف کردین، میخواستین جو درست کنین، کلا معلوم بود با یه پیش زمینه اومدن تو غرفه، به شماره 9و 7 هم یه گیرایی میدن، منم یه جوابایی میدم... کلا به نظر من، فضاشون منطقی نبود، ولی خب، در آخر تشکر کردن از جوابام و رفتن!

83. یونس پوررضا اومده نمایشگاه. جوری نشون میدم خودمو که یعنی خوشحال شدم! اونم کلی ذوق میکنه! یونس، چند دقیقه ای که میشینه، میگه من برم سیروس موثقی رو بیارم، اونم داره میاد.

84. یه پیرمرده، چند دقیقه ای هست که رفته روی اعصاب رحمانی. اونم نامردی میکنه و میفرستدش سراغ من! میاد تو غرفه و میگه: سلام برادر. من، از خدمتگزاران قدیمی بسیج هستم که هر کاری رو که صلاح بدونم، انجام میدم! حاجی، داره حرف میزنه که سیروس میاد با یونس. زود پا میشم، داریم با هم روبوسی میکنیم که یواش درِ گوشش میگم: سیروس، داره رو اعصابم راه میره این حاجی، دستم به دامانت! سیروس خنده ای میکنه و همین جوری که داره باهام حال و احوال میکنه، دستمو میگیره و میاره از غرفه بیرون؛ منم هی میخوام نشون بدم که یعنی دارم حرف میزنم و سیروس نمیذاره! از حاجی عذرخواهی میکنم و... چند دقیقه ای بیرون غرفه حرف زدیم که حاج آقا اومد گفت ببخشین، مهمون دارین، من برمیگردم مجدد. منم عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید، دوستم تازه از خارج از کشور اومدن، امشب هم دارن میرن مجددا! سیروس آی ذوق کرده بود، بنده خدا، احتمالا مرزی ترین نقطه ای که تا حالا رفته، صومعه سرا و تالش بوده، من الکی فرستادمش خارج! میدونم، تو دلش داره بهم افتخار میکنه!

85. من و سیروس و یونس برمیگردیم توی غرفه. نشستیم، سیروس داره حرفای با کلاس میزنه، درباره ادبیات و فلسفه و موسیقی و... یونس هم داره سرشو تکون میده الکی، یعنی اینکه داره میفهمه که سیروس چی میگه!

86. غرفه آئین، دوباره نسبتا برقراره؛ این که میگم نسبتا، چون که نه تعطیل کامل شده و نه این که کاملا مشغوله؛ چند تایی از بچه هاشون نشستن و دارن واسه خودشون حرف میزنن.

87. دارم با سیروس و یونس حرف میزنم که دو نفر میان تو غرفه؛ میگن برای مصاحبه اومدن از سایت "نقد نیوز". اول میگن مدیر مسئول؟ میگم نیستن، میگن خودتون میاین مصاحبه؟ میدونستم واسه من اومدن، فقط احتمالا خواستن من غافلگیر بشم؛ منم که عمرا، گفتم خب، بیاین بیبنم چی میگین... بچه های خوبی بودن، چند تایی سؤال پرسیدن، درباره مجله، هدف اون، سابقه کاریمون و... منم صادقانه جواب دادم. فقط ازشون پرسیدم چرا اومدین اینجا؟ جوابشون برام جالب بود، گفتن: "ما توی طبقه بالا، غرفه خودمونه. از مراجعین نمایشگاه، یه سؤال داشتیم که به نظر شما، بهترین غرفه نمایشگاه، کدومه؟ جوابا رو که بررسی کردیم، شما با فاصله شدین بهترین غرفه به سه دلیل: رویکرد آگاهی بخشی و محتوای جذاب مطالب، برخورد خوب و محترمانه مسئولین غرفه، طراحی ساده و در عین حال جذاب غرفه در نمایشگاه؛ این بود که ما اومدیم خدمتتون برای مصاحبه تا خوانندگان شما هم سایت ما رو بخونن"

88. راستی، امروز مدیران مسئول نشریات، جلسه داشتن برای انتخاب نماینده شون توی هیأت نظارت. داداش هم از قضا، لابی کرده بود برای انتخاب حسین انتظامی؛ نتیجه هم خیلی جالب شد: انتظامی، 240 رأی آورد و نظام الدین موسوی، مدیر مسئول روزنامه جوان 162 رأی!

89. همین انتخابات، باعث شد امروز توی نمایشگاه، چشم من به جمال رامین جون روشن نشه!


67. امروز صبح، چون رحمانی رو فرستاده بودم بره اداره پست، زودتر رفتم نمایشگاه. حدود ساعت 9 بود که وارد شبستان مصلا شدم... همین که رسیدم به آخر سالن و پیچیدم طرف غرفه مون، دیدم وای، چه خبره... "رامین جون" کنار غزفه وایساده و زل زده بود به عکس شماره 6 جلد ما! جالب بود، باور کنین همین که منو دید، چرخید، مثل یه تازه عروس که لباس نو پوشیده و داره تو آینه خودشو نگاه میکنه... آی، چه چرخید این پسر... . بعدشم رفت جلوی غرفه مجله آئین، حرفی زد و رفت... چی گفت؟ الان میگم.

68. "رامین جون" که رفت، مسئول غرفه آئین شروع کرد به جمع کردن غرفه! گفتم چی شده؟ گفت رامین اومده میگه جمع کنید، از اول هم نباید به شما مجوز حضور می دادیم!! خیلی تعجب کردم، میگم استدلالش چیه؟ خندید بهم، حق داشت... خیلی وقته که حرف زدن، استدلال نمیخواد کلا! میگفت رامین گفته که: من آقای خاتمی رو خیلی دوست دارم، پدرشونو هم خیلی دوست دارم، اصلا من یه عکسی از پدر ایشون دارم که ایشون خودشم نداره! اما خب، غرفه تونو جمع کنین..." همین! "آئین" جمع شد!

69. توی غرفه نشستم، یکی میاد یه شماره 5 نسیم رو برمیداره، بهم میگه: می بخشید گارداش، اینا چیه؟ میگم: مجله ست! میگه: آهان، مجله، تشچّر! مجله رو میذاره روی میز و میره!

70. خانم مجردی، همسر محسن میردامادی میاد به غرفه ما، خیلی تشکر میکنه از مجله، یادداشتی مینویسه و میره.

71. هنوز ظهر نشده که خانم زکیه نژاد اصغری هم میاد نمایشگاه و بالطبع، یه سری هم میاد غرفه ما. حال و احوال کوتاهی میکنیم و مختصری احوالپرسی... بعد از اون هم، زکیه خانم و خانم دهقان، بیشتر از یه ساعت، گوشه غرفه مشغول میشن به پچ پچ کردن! از اون جایی که من کلّا گوشام تیزه و خیلی زود چیزا رو میشنوم، باور کنین تا اونجایی که میتونستم صندلیمو دور کردم تا حرفاشونو نشنوم، اما خب، چی کار کنم که بازم خیلیاشو شنیدم...! از من نخواین بگم داشتن چی میگفتن که شر میشه!

72. رحمانی، میاد میگه: آقا، پذیرایی مون تموم شد! واسه فردا دیگه نداریما... یواش میگم: خب، پس تا فردا تو استرس داری دیگه...! فکر کنم فهمید، خندید و هیچی نگفت البته!

73. جالبه ها، توی آئین نامه ای که روز اول، حراست نمایشگاه داده، یکی از موارد مهمی که نوشته، اینه که غرفه ها، نباید وسایل صوتی داشته باشن که صدای اونا از 3 متر بیشتر شنیده بشه و مزاحمت درست کنه واسه بقیه... حالا جالبه، فقط یه سر بیاین نمایشگاه، صدای غرفه های "ایران"، "فارس"، "جوان"، "والفجر" و "امتداد" از 30 متری روی اعصابتونه... چند تا غرفه هم اعتراض کردن، یکی شون میگفت: "مگه قانون نداره نمایشگاه؟ چرا اینا اینجوری میکنن؟" خنده م گرفته بود، من هیچی نگفتم! یهو به یاد بچه های آئین افتادم!

74. مسئول غرفه شرق اومده اینجا، میگه: با دفتر یادبود شما کاری نداشتن؟ میگم: راستش، روز اول، کاری داشتن، سفت اومدیم، جرآت نکردن... میخنده، میگم: چی شده؟ میگه: روز دوم اومدن چند تا از صفحه های دفتر ما رو پاره کردن، فرداش اومدن دفترمون رو با خودشون بردن، بدون هیچ توضیحی!

75. دارم از جلوی غرفه کیهان رد میشم، میشمرم؛ هفت تا میز گذاشتن، روی هر کدومشون، یه دفتر یادبوده، پشت هفت تای میزا، حتی یه نفر هم نیست... یهو به یاد بچه های شرق می افتم و البته اون برگه قوانین نمایشگاه! خوبه، حتما درستش همینه!

76. با رحمانی نشستیم تو غرفه که جوونی میاد، اول فکر میکنم جنس قاچاق داره، خم شده روی میز و با لهجه غلیظی، یواش میگه: میخوای؟ خجالت میکشم، میگم: چی میگی آقا؟ میگه: ببینش اول، باهاش کار کن، بد بود، پول نده! موندم چی بگم، نگاه میکنم، ماشین اصلاح صورت دستشه، از این بی سیما! بهش میگم: کجاییه؟ چنده؟ میگه: ببین، من تورچم، بچه تبریز، 25 سالمه! میگم: نه، خودتو نگفتم که، ماشینو میگم! میگه: آهان، مال فرانسه ست، تضمینی 60 هزار تومن! میخندم، میگم: نه بابا، چه خبره مگه؟! میگه: خب، چند میخوای؟ نه، تو بگو چند میخوای؟ میگم: حداکثر 10 تومن. میگه: خب، قبول، بده! میگم: جدی گفتی؟ میگه: آره، میخوای ازت دشت بگیرم، خوشم اومده ازت! میگم باشه، پولو که بهش میدم، رحمانی یه چیزی به ترکی بهش میگه، اونم میگه خب، تو هم آذری هستی، پس تو هم بخر! رحمانی میگه باشه، منم یکی میخوام. اومدم بهش بگم رحمانی جان، کلاه سرت نره، خوردنی نیستا، اما دیر شد، رحمانی هم یه دونه خرید!

77. داداش حسین، با یکی از دوستاش، میاد نمایشگاه. چند دقیقه ای توی غرفه ما هم میان، گپ کوتاهی و ابراز علاقه ای بینمون رد و بدل میشه! و داداش میره که بچرخه تو نمایشگاه! میگم کجا داداش، چه زود؟ میگه: بریم غرفه های خارجی رو هم یه نگاهی بکنیم داداش، بر میگردم... یهو به یاد نیلوفر می افتم، می گفت: بابای من، 10 تا زبون زنده دنیا رو بلده! میگفتم جدی عمو؟ میگفت: آره عمو، 10 تا کمه؟ خب 20 تا بلده!

78. حدس میزدم داداش حسین برنگرده، اما بهش نگفتم؛ اونم تا 8 که نمایشگاه تعطیل شد، برنگشت!


49. صبح که میرم نمایشگاه، تعجب میکنم از این که جمعه هم اومد و نمایشگاه بی رونقه همچنان! آخه توقع داشتیم همه مون حداقل آخر هفته، نمایشگاه بهتر بشه که خب، نشد! البته مردم حق دارن، بیان نمایشگاه که چی رو ببینن؟ مردم می فهمند همه چیزو به خدا...!

50. البته به نسبت، غرفه ما، یکی از شلوغترین غرفه هاست...؛ جالبه ها، اینا همه ش کار خداست؛ دوستان در همه زمینه هایی که میتونستن، لطف داشتن، اما خیلی از مردم میان میگن: آقا، بخدا خیلی وقته داریم دنبال نسیم بیداری می گردیم... آی این حرفشون به آدم حس خوبی میده که نگو!

51. امروز که رفتم، شکلات و بیسکوئیت گرفته بودم واسه غرفه؛ رحمانی وقتی می بیندم، چشماش برق میزنه، میگه: آقا، روزتون بخیر، حالتون خوبه؟... با من داره حرف میزنه، اما نگاش، به کیسه ای هست که توی دستمه!

52. "آقا، ببخشید دستگاه کارت خوان دارین"؟ من جواب میدم: نه، متأسفانه نمایشگاه نداره اصلا! "خب، عابر بانک هست تو نمایشگاه؟" بازم من جواب میدم: نه خانم، تو کل نمایشگاه اصلا عابر بانک هم نیست! این دفعه، این خانم، شاکی میشه: "خب این چه جور برنامه ریزیه؟ کی اینجا پاسخگوئه؟ مسخره کردن ملت رو..." تو دلم میگم: تازه حالا فهمیدی؟!

53. امروز هرچی اینور اونور رو نگاه کردم، رامین رو ندیدم...؛ راستی، شما نمیدونین این "محمدعلی" کجا بود امروز؟

54. فکر کنم حدود ساعت 1 بود که رسول منتجب نیا اومد تو غرفه ما...، تا حالا ندیده بودمش، آدم ساده ای به نظر میرسه! میگم حاج آقا، تا حالا دیدین مجله رو؟ نگام میگنه و میگه: من؟ اینو؟ نه، موضوعش چیه حالا؟ مال کیه؟ افسرده میشم، میگم خیلی لطف کردین حاج آقا که تشریف اوردین!

55. نیما زارع اومده نمایشگاه، منم کلی خودمو خوشحال نشون میدم!

56. با نیما یه چرخی زدیم تو نمایشگاه، چند تا غرفه مشخص رو دیدم؛ غرفه های "کتاب ماه و هفته"، "گزارش میراث"، "شاهد یاران"، "ستاره صبح"، "دفتر مطالعات تاریخ معاصر" و البتنه اندک خریدی هم داشتم!

57. جلوی غرفه "گزارش میراث" که میرم، آدرس سایت و کاتالوگ مجلاتشونو میگیرم... خانمی که توی غرفه ست، یه جوری نگام میکنه، منم کلی به خودم امیدوار میشم، قلبم داره هزار تا میزنه، میگم یعنی داره منو سوار بر اسب سفید رؤیاهاش میبینه؟! یهو بهم میگه: ببخشید، من شما رو قبلا یه جایی دیدم آقا... نزدیک بود غش کنم، میخواستم بهش بگم: چیه، نکنه شبیه لئوناردو دی کاپریو شدم؟ تو تایتانیک ندیدی منو؟ گفتم: نمیدونم، چی بگم... گفت: شما مدرس درس خوندین؟ گفتم نه! گفت: ببخشید، پس من اشتباه کردم! تو دلم گفتم: نه بابا، اینا چه حرفیه؟ شما ببخشید... هی منتظر بودم فکر کنه ببینه منو جای دیگه ای ندیده؟ اما اون فکر نکرد، منم ناامید شدم و رفتم دنبال سرنوشت خودم!

58. امروز هم مثل روزای پیشین، بحث درباره عکس روی جلد شماره جدید زیاده، موافق داره و مخالف؛ که البته مخالفان حتما بیشتره تعدادشون! سعی میکنیم به اکثرشون جواب منطقی بدیم!

59. ناهار که خوردیم، با نیما رفتیم طبقه بالای شبستان رو هم ببینیم، ماشالا طبقه بالا، از پایین کم رونق تر... جالبه رونق نمایشگاه در نوع خودش!

60. نشستیم توی غرفه، که رسول جعفریان، رئیس کتابخانه مجلس، میاد و یه مجلد رو میخره...، داره به اونی که همراهشه، میگه: مجله خوبیه، من میخونمش، خیلی خوبه کارشون!

61. همون وقته که پسر آقای طالقانی، سید مهدی، هم میاد تو غرفه ما؛ کلی از مجله تشکر میکنه و وقتی درباره عکس رو جلد میگیم، میگه عالیه، خیلی هم خوبه، عکس حقیقی مرحوم پدر همونیه که شما زدین رو جلد! من بهش میگم حاج آقا، همشیره تون، اعظم خانم از مجله تشکر کردن و گفتن خیلی خوبه، اما از عکس روی جلد راضی نبودن... میخنده و میگه: بیخود کرده اعظم، خیلی هم خوبه...!

62. چند دقیقه بعدش، یه دختر جوون میاد جلوی غرفه، دوباره از هموناییه که امروزیا بهشون میگن سانتی مانتال! سؤالش برامون جالبه: من میتونم یه نقد بکنم؟ میگم بفرمایید. میگه: چرا عکس آقای دکتر! طالقانی رو با سیگار گذاشتین روی جلد؟ کار خوبی نکردین انصافا! درسته که ایشون آخونده، اما روشنفکره، کارشون خیلی درسته... ماجرای سید مهدی طالقانی و تشکرشو و حرف دلشو میگم واسش، خوشش میاد... میگه: خب، ممنونم از راهنمایی تون، اگه ایشون اینجوری گفته، حتما درسته، من قانع شدم!

63. دو تا از بچه های خبرگزاری شبستان اومدن تو غرفه، داداش هم هست... شروع میکنن به صحبت کردن: والا ما خودمون هم موافق نیستیم، ما میگیم باید فضای بهتری ایجاد بشه، فضایی برای آزادی و آبادی ایران...، حرفاشون جالبه، داداش هم یه خرده ای باهاشون حرف میزنه و توضیحاتی میده بهشون... . وقت رفتن، خیلی تشکر میکنن از مجله!

64. خانم محتشمی پور، همسر مصطفی تاجزاده، میاد بازدید غرفه. خیلی تشکر میکنه از مجله؛ داداش هم کوتاه باهاش حرف میزنه. وقت رفتن، یه متنی مینویسه توی دفتر یادداشت و زیر امضاش مینویسه: فخر السادات محتشمی پور، همسر آزاده دربند، سید مصطفی تاجزاده.

65. غرفه رو که جمع میکنیم و داریم میریم بیرون، یهو رامین، جلوی روم سبز میشه، ببخشید، سبز چیه؟ جلوی روم، پرچم ایران میشه! آروم میگه: خسته نباشین! موندم چی بگم، زود رد میشم، با خودم میگم: کجایی محمدعلی؟ نبودی امروز...! یهو دلم واسه موسی اشرفی هم تنگ میشه!

66. امروز که با نیما رفته بودیم نمایشگاه گردی، یه بخش جانبی هم بود تو نمایشگاه، آثار عکاسان مطبوعاتی ایران، انصافا بخش جالبی بود، عکساشو دیدم و چند تاییشو که به نظر خودم جالب تر بود، میذارم تا شما هم ببینین... پیشنهاد میکنم اگه رفتین نمایشگاه، حتما این بخش رو ببینین، البته بعد از بازدید از غرفه نسیم بیداری!

 مهر مادری

مراسم عمامه گذاری طلاب، قم

مراسم عمامه گذاری طلاب، قم

تحویل سال 1389

سیل پاکستان

زنی با چادر سفید در مزار شریف

حادثه بر اثر گود برداری غیر اصولی، تهران


پنجشنبه 6 آبان 1389

حکایت موسی و رامین!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :میرمحمد به نمایشگاه مطبوعات می رود! ،

31. خیلی سخته، خیلی سخته که چندین روز برنامه ریخته باشی واسه خودت، که زبان بخونی و یعنی آماده باشی واسه امتحان، بعدش شب امتحان، چون خسته ای و سر درد داری، قرص بخوری و بخوابی...، بعدشم از امتحان خواب بمونی و به اندازه همه دنیا کم بیاری...؛ من این جور وقتا، همیشه میگم توکل بر خدا، حتما مصلحت بوده، اما انصافا امروز صبح، کم آورده بودم...! خیلی برام سخت بود باور این اتفاق که اینجور وقتی، خوابم ببره و جا بمونم از امتحان... نمی دونم چی بگم.

32. به امین زهری زنگ زدم، بنده خدا، توی موتور سواری، خورده زمین و پاش شکسته، براش، آرزوی صحت و سلامتی کردم و گفتم اگه کاری بود، من تمام قد در خدمتم!... حدودای ظهر رفتم نمایشگاه. وارد که میشم، یکی دو دقیقه بعدش، داداش میره. رحمانی اول وقت، باهام همدردی میکنه: "آقا، من خیلی ناراحتم که خواب موندین، دلم سوخت وقتی فهمیدم"

33. هنوز نرسیدم که دوباره رامین سر و کله ش پیدا میشه؛ میاد از روبرو، نگاه جفتمون یه لحظه با هم تلاقی میکنه، خنده م میگیره، یه نگاهی میندازه، مثل همون نگاه قبلیش، پر از احساس!! باز، راهشو کج میکنه و تند تند از روبروی غرفه رد میشه... خوبه ها، من که راضی ام از برخوردش، کاملا!

34. تو فکر امتحان امروزم هستم که رحمانی به حرف میاد، یواش بهم میگه: آقا، این آقای زارع ما رو جادو کرد، جادو شدیم آقا! تعجب میکنم، میگم نیما؟ میگه آره آقا، این شیرینی هایی که دیروز اورده بود با خودش، خیلی خوشمزه ست آقا، از دیشب تا حالا، همه شو خوردم! میخنده خودش، اما من اصلا تعجب نمیکنم!

35. از دور که میاد جلو، شک دارم، ولی وقتی دقت میکنم، میبینم خودشه، محمد سعید مدنی، سالهاست که سردبیر مجله کیهان ورزشیه. میاد یه نگاهی به مجلات توی غرفه میندازه، تیترا رو مرور میکنه، عکسا رو دید میزنه، و دو سه تا شماره رو میخره و میره! کلا حس کردم نگاش، مشتاقانه بود به مجله.

36. دارم روزنامه اطلاعات رو مرور میکنم که یه آقایی از کنار غرفه میاد و بهم میگه: آقا، این همکارتون چی میگه؟ و با دست رحمانی رو نشون میده. میگم: چرا؟ میگه: "رفتم ازش مجله بخرم، بهم میگه 800 تومنی داری آقا؟ من اول خیال کردم داره باهام شوخی میکنه، اما جدی میگفت...!" میخواستم از خنده بترکم، گفتم آقا، حتما اشتباه شده، میخواسته بگه 800 تومن خرد داری، شما ببخشید! شب که واسه رحمانی تعریف میکنم ماجرا رو، میگه: "نه آقا، 500 تومن بهم داد، منم بهش گفتم 300 تومنی داری؟"!!

37. "خیلی خوبه مجله تون، من دنبال میکنم همیشه، عالیه" بعدشم دستشو، مشت میکنه و میگه: "با قوت ادامه بدین، با قدرت و شجاعت، همیشه مثل الان باشید... من فقط اومدم که خسته نباشید بگم بهتون" اینا رو خانم معصومه ابتکار میگه، معاون آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوری و عضو کنونی شورای شهر تهران. حرفاش حس خیلی خوبی به آدم میده.

38. حدودا 22 ساله به نظر میرسه این جوون. اومده جلوی غرفه و داره مجله میخره... یهو برمیگرده و یه چیزی به رحمانی میگه، رحمانی هم به من اشاره میگه... جوون میگه: آقا، یه سؤال بپرسم، قول میدی راستشو بگی؟ جواب میدم: چرا یکی، دو تا هم بپرسی، قول میدم، خوبه؟ میخنده، میگه: راسته که آقای طباطبایی مدیر مسئول، خونه شو فروخته تا بتونه مجله در بیاره؟ راحت جوابشو میدم: آره، راسته. میخنده، میگه: حالا چند تا خونه داشته؟ میگم: همون یکی. بعدش میگم: حالا من یه سؤال بپرسم، راستشو میگی؟ میگه آره، میگم: از کجا شنیدی این ماجرا رو؟ میگه: خب، شنیدم دیگه... میگم: دیدی؟ این بود قولت؟ میخنده و میگه: خب توی اینترنت خوندم دیگه!

39. رحمانی میاد کنارم و آهسته میگه: آقا، برام جالبه ها، از صبح تا حالا، کلی ملت اومدن مجله خریدن و رفتن، همه شماره ها رو ردیف برمیدارن و پولشو میدن، به شماره 5 که میرسن، ازش میگذرن و برنمیدارن... و با دستش میز رو نشون میده و میگه: ببینید آقا، شماره 5 اصلا دست نخورده باقی مونده، شما دلیلشو میدونین؟ موندم چی بگم بهش...، میگم: الله اعلم، والا چی بگم آقای رحمانی...!

40. میخوام برم واسه نماز، که آقای میرجلیلی و سالاریه میان جلوی غرفه. من که نمیشناختمشون، احوالی از داداش میپرسن و وقتی منو میشناسن، میان توی غرفه. چند دقیقه ای حرف میزنن، که یهو موسی اشرفی میاد، حاج موسی با همون چهره مهربونش میاد و من، مست تماشای او میشم، مثل همیشه!

41. موسی هنوز نیومده، شروع میکنه به گیر دادن: "سید هادی، میگی رحمانی بره چایی بگیره؟" باور کنین ظرف چند دقیقه هی میگه: "سید هادی، چی شد؟ خودم برم چایی بگیرم؟"... نه بابا، ول کن نیست، به رحمانی میگم آقا، برو چایی بگیر و بیا... رحمانی هنوز برنگشته، که موسی دوباره یادش میاد که غذا هم نخورده، میگه: سید هادی، من ناهار نخوردم، میگی رحمانی ساندویچ بگیره بیاد؟ اگه میگی، بگو دو تا بگیره، یکی هم واسه مرتضی بهزادنسب! زود به رحمانی زنگ میزنم و میگم سفارش موسی رو انجام بده تا دست از سرم برداره!

42. چند دقیقه ای نگذشته که جواد نادعلی هم میاد تو غرفه، حال و احوالی میکنم باهاش و میگم کجایی آقا؟ کم پیدایی؟ میگه ما چاکریم آقا سید! گعده ای میکنیم و چند دقیقه ای به حرف زدن میگذره!

44. موسی همبرشو که میخوره، یه کم آروم میشه... اینو از نفس عمیقی که کشید، فهمیدم، نفسی که از سرِ شکم سیری بود!

45. داداش که میاد، جمع دوستان جمع تر میشه... توی حرفاشون، میفهمم که میرجلیلی، داره یه نوع کِرم خاکی پرورش میده به اسم کِرم کامپوسیت! که کیلویی خدا تومن قیمتشه و البته خوراکیه! جدی میگما، یه نوع کرم، که پُر از ویتامین و پروتئینه و حتی اُمگا 3 هم داره! جل الخالق...! یادش به خیر، اون روزا که بچه ها رو اذیت میکردیم، به آدم میگفتن: کِرم داری؟ ما هم خودسرانه میگفتیم: آره، چند کیلو میخوای؟ در حالی که اصلا کرم نداشتیم؛ که اگه داشتیم، الان واسه خودمون کلی سرمایه دار بودیم...!

46. بحث کِرم، خیلی جدی شده؛ میرجلیلی جوری درباره ش حرف میزنه که آدم میخواد حتما یه خوراک لذیذ کرم بخوره... البته اگه موسی، دوباره گرسنه ش نشه و هی نگه کرم منو پس بده!

47. موسی از وقتی اومده، هی میگه: سید هادی، دو تا از اون مجلدهای مجله رو میدی به من؟ میگم حتما خواهش میکنم حاجی، هی دوباره میگه: پس دو تا بردارم دیگه، اشکال نداره که؟ همین جوری دیگه؟ میگم آره حاجی، قابل تو رو نداره... اونم دو تا مجلد نسیم رو برمیداره و میگه بنویس دو تا برداشتم... به رحمانی باید بگم روی یخ بنویسه! هنوز نرفتیم بیرون که دوباره موسی میگه: سید، یه مجلد هم بده مرتضی بهزادنسب! حالا که هست، به اونم بدین دیگه... میگم چشم حاجی، شما بیشتر از اینا حق داری گردن ما، بگو به کی بدم، من میگم چشم! میخنده، میگه: پول که نمیخوای سید هادی؟! من به حساب مفت بودنش دارم میگیرما... میخندم، میگم نه بابا، تو و پول دادن؟ خودم میدونم حاجی، گل باغ خودمونی...! میگه: پس بذار فکر کنم ببینم دیگه واسه کسی نمیخوام...!

48. مرتضی ناعمه میاد جلوی غرفه، دبیر اجرایی مجله چلچراغه. میگه امیدوارم همیشه موفق باشین، خیلی مجله خوبی دارین... تشکر میکنم و میگم شما چرا نیستین تو نمایشگاه؟ لبخند تلخی میزنه و میگه: "ثبت نام کردیم، اما روز آخر گفتن بهتون غرفه نمیدیم، بدون این که دلیلی بگن واسه کارشون...!" و ادامه میده: "همین چند دقیقه پیش، رامین رو تو نمایشگاه دیدم، بهش گفتم آقای رامین، چرا به ما غرفه ندادین؟ خنده ای کرد و گفت: عشقم کشیده ندم!" یکی که جلوی غرفه ما وایساده بود، خیلی از این حرف تعجب کرد، گفت: جدی همین جوری گفت؟ من و مرتضی ناعمه، از سؤال اون بیشتر تعجب کردیم، فکر میکنی پنج ساله تو این مملکت زندگی نمیکنه...! ناعمه، لبخند تلخی زد، یواش بهم گفت: امیدوارم موفق باشین، امیدوارم... .


16. صبح، پشت موتور در حال حرکتم به طرف مصلا که  گوشیم زنگ میخوره، می بینم داداش علی تماس گرفته؛ جواب میدم. صداش، خیلی خوشحاله: داداش، خدا بخواد، قراره بازم عمو بشی، ایشالا چند ماه دیگه، احتمالا روز سیزده رجب، من بابا میشم و تو عمو! تو دلم با خودم میگم: آفرین، عجب برنامه ریزی دقیقی! از ته دل برای کاکا علی خوشحالم، داره مرد میشه کم کم!

17. جالبه برام، چون امروز به این نتیجه رسیدم که احتمالا رامین، معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد هم "گوشه نشین" رو میخونه و مطالب اونو دنبال میکنه! آخه امروز دوباره اومد از جلوی غرفه ما رفت و رد شد و هیچ محلی هم به مجله ما نذاشت، احتمالا فکر میکرد من قراره بپرم جلو و هی بگم سلام آقای دکتر، لطفا اینطرف بیاین تا مال حال کنیم! منم که چه کسی، خیلی راحت و حرفه ای، رامین دیدی، ندیدی! به کارای خودم برسم، حتما بهتره.

18. داوود وجدی اومده بود نمایشگاه. از مجله تشکر میکرد و البته از گوشه نشین. حیف که نوشابه نداشتم باز کنم واسه خودمون!

19. "واااای، تو رو خدا، آقای طباطبایی، آقای طباطبایی، بکشیدش، بکشیدش، واااااای، آقای طباطبایی، آقای طباطبایی،، زود باشید، زود باشید...." این صدای خانم دهقان بود که وقتی یه عنکبوت کوچولو رو گوشه غرفه دیده بود، ترسیده بوذ! خدا رو شکر، منِ جان بر کف، آن حیوان خطرناک را کشتم، آرامش حاکم شد بر غرفه!

20. مهدی تاج رو جلوی غرفه دیدم، همون نایب رئیس فدراسیون فوتبال. بیچاره هی به همه نگاه میکرد تا مردم بشناسنش، اما مردم داشتن به کارای خودشون می رسیدن! طفلک دلم سوخت واسش، آخه باور کنین ملت، رامین رو بیشتر تحویل گرفتن تا اونو!

21. "اللهم صل علی محمد و آل محمد، به به، بعد از مدتها، چشمم به جمال مجله ای روشن شده که حقیقت را می نویسه، خدا خیرتون بده، پایدار باشید، شما که عکس معلم و استادمون دکتر شریعتی رو زدین رو جلد مجله، عکس آقای طالقانی نازنین، خدا اجر بده بهتون..." پیرمرد، شاید 70 سال داشت، از گوشه غرفه داشت بلند بلند حرف میزد، آخر حرفاش، بغض کرده بود، حس جالبی داشتم اون لحظه.

22. "من خیلی ازتون ممنونم آقا، خیلی مجله خوبی دارین، از مدیر مسئول مجله تون تشکر کنین، خدا بهشون عزت بده، خیلی خوبه، خیلی..." اینا حرفای همراه با بغض یه خانمه که میگه مادر سه تا شهیده، میگه مجله تون، آرمان داره، حرف داره، اونم توی این زمونه...؛ خیلی از مدیر مسئول ما خوشش اومده بود... حیف که موسی اشرفی نبود که مراتب تشکر اون خانم رو بهش ابلاغ کنم!

23. دوره صحافی شده مجله بالاخره رسید... یه چند جلدی رسید و قرار شد بقیه شو هم فردا و جمعه بیارن؛ چیز جالبی شده، ملت وقتی می بیننش، حسابی ذوق میکنن!

24. یونس پوررضا و رجب نجاری اومدن نمایشگاه. یونس رو که می بینم، دلم قرص میشه، آخه اون قدر به فعالیت های اقتصادیش ایمان دارن دوستاش، که نگو! البته رجب هم واسه خودش، کلی طرح و برنامه داره، فقط گفتم که، الان فقط باید هزینه کنن، حالا حالاها جواب نمیده برنامه هاشون! اما خب، همین که فضای اقتصادی رو ول کردن، اومدن سراغ فرهنگ، جای شکرش باقیه!

25. نیما زارع و علی تهرانی هم یه سر زدن نمایشگاه. نیما مثل همیشه توی دست و پاست، اما خب، بهش نگفتم! تازه، قراره فردا هم بیاد دوباره! آی، زمان، متوقف شو جون مادرت، فردا نشو!

26. یونس میگه امین زهری چند روز پیش، تو یه حادثه، از روی موتور افتاده زمین و پاش شکسته؛ الان پاش تو گچه، خیلی ناراحت شدم انصافا... حتما باید خبری بگیرم ازش... امین جان، زود خوب شو لطفا!

27. حراست میگه لطفا دفتر پیشنهادت و انتقادات رو جمع کنین، گفتن مردم نظرشونو می نویسن، خوب نیست! میگم همه جمع کردن؟ میگه شما جمع کنین، به بقیه هم میگیم...! یه چرخی اگه تو نمایشگاه بزنین، میبینین بیشتر غرفه ها چند تا دفتر دارن...! جالبه ها! بهش محل نمیذاریم و قرار میذاریم دفتر باشه و مردم نظر بدن، حتی اگه اونا خوششون نیاد!

28. یه جوون از بنرهای غرفه ما داره عکس میگیره، حراست بهش گیر میده و تهدیدش میکنه به گرفتن دوربینش! کلا این برادران خیلی باحالن، خیلی هم به مجله ما لطف دارن، تمام وقت یکی دوتاشون دارن دور و بر غرفه ما انجام وظیفه میکنن! واقعا که اگه همه، همه کاراشونو به همین خوبی انجام میدادن، مشکلی نبود دیگه! دوستان، لطف دائم دارن نسبت به ما!

29. عصر، چند تا لباس شخصی ریختن تو غرفه مجله ستاره صبح، مثل همیشه چماق هم داشتن دوستان تا بتونن حرف بزنن! تهدید کردن که یا جمع میکنین یا جمعتون میکنیم! به همین سادگی، با همین منطق که انصافا خوب جواب میده این روزا!

30. حالم خوب نیست امروز عصر، میدونم مال خستگیه، خیلی خسته ام این روزها... راستی، میرمحمد فردا صبح ساعت 8 امتحان زبان دکتری دانشگاه تهران داره، براش دعا کنین لطفا!




6. نمیدونم چرا، ولی این چند روزی که غرفه مجله رو تحویل گرفتیم، هروقت نگاش میکنم، ناخودآگاه – البته بلاتشبیه- به یاد شِعب ابیطالب می افتم، جالبه ها...، از همه طرف در محاصره دوستانیم! درست چند طرف ما رو، خبرگزاری فارس، خبرگزاری برنا، مجله والفجر، ماهنامه امتداد و هفته نامه بصیرت جوانان پوشش دادن، جای بیشتری نبود، وگرنه در خدمت دوستان در کیهان، ایران، جوان و... هم بودیم، بد نبود! حتما خیلی اتفاقیه این ماجرا، اما جالبه...! فقط از یه طرف، روزنه ای هست، سمت راست غرفه ما، غرفه "آئین" هست، فقط یه روزنه... آی چقدر من به یاد شِعب می افتم این روزها!

7. ساعت حدود 12 هست که میرسم غرفه؛ آقای رحمانی و خانم دهقان، مشغولن. رحمانی وقتی بیسکوئیت و شکلات رو دستم میبینه، نیشش تا بناگوش باز میشه؛ هنوز سلام و احوالپرسی نکرده، میگه: آقا، واسه پذیرایی گرفتین؟ دستتون درد نکنه... بهش جواب میدم: آره آقا... و یواش میگم: البته اگه تو بذاری که بمونه واسه پذیرایی! فکر کنم فهمید، چون خندید، منم خنده م گرفت!

8. دقایق اولیه حضورم، رحمانی بازم غافلگیرم میکنه...، ماجرا از این قراره که یه بنده خدایی، اومد جلوی غرفه، به من گفت: آقا دو تا پنجاهی دارید به من بدین؟ چک پول صد تومنی دستش بود... من داشتم عذرخواهی میکردم که نه آقا، ببخشید... که رحمانی دست کرد تو جیبش و یه سکه پنجاه تومنی گرفت تو دستش و گفت: آقا، من یه پنجاهی دارم، اگه کارتون راه می افته، قابل شما رو نداره، بدم بهتون!!! شما جای من بودید، چی کار می کردید؟! چی؟ آره، منم درست همون کار رو کردم!

9. ورودی غرفه خبرگزاری برنا، همهمه ای افتاده، همه دارن میرن اینور اونور... یه جوریه رفتارشون...، گفتم خدایا چی شده مگه؟ هنوز خدا جوابی نداده بود بهم! که تکلیف مشخص شد؛ "رامین" اومده بود برای بازدید از غرفه شون، محمدعلی رامین، معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد...! چند دقیقه ای اونجا بود، بعد که اومد بیرون، داشت می اومد طرف غرفه ما... یهو یه نگاهی کرد و متوجه شد داره میاد کجا! تصمیم بعدیش برام کاملا قابل پیش بینی بود: یه نگاه عجیب انداخت به غرفه و سر و ته کرد و رفت از همون طرفی که اومده بود...! حالا حالاها نگاهش یادم نمیره، پر از احساس بود!

10. توی غرفه "بصیرت جوانان" دارن چند تا بادکنک باد میکنن، برای جلوه های ویژه غرفه شون یا شایدم برای افزایش بصیرتشون... نمیدونم! یهو یه بادکنک میترکه و صدای وحشتناکی میکنه... یکی از بچه های غرفه روبروی ما، ماهنامه امتداد، بلند میگه: یــــا حسیــــــن... خیلی بلند میگه، همه نگاش میکنن، اونم به من نگاه میکنه، خنده بامزه ای میکنه و سری تکون میده...؛ تو دلم میگم: فکر کردی منم جوگیرم و بلند میگم میــــرحسیــــــن؟ نه بابا، خودتی!

11. امروز که آگهی پیش فروش مجلد اول مجله رو زدیم به در و دیوار غرفه، توجه بیشتری رو جلب کرده... داشتم میرفتم نماز که جوونی اومد و کلی گفت که آقا، قیمتو واسه من کمتر بگین، ما همکاریم، منم غرفه دارم. نگاه کردم دیدم یه کارت انداخته گردنش، اما به پشت بود، جوری که نتونستم بفهمم از کدوم غرفه اومده... هی گفت تخفیف و تخفیف و همکاریم... تا آخرش به خانم دهقان گفتم: دو هزار تومن تخفیف بده بهش... کلی حال کرده بود! بهش گفتم حالا از کدوم غرفه ای آقا؟ طفره رفت، گفت: "همین دور و برم، همکاریم دیگه، من مجله تونو میخونم، خیلی خوبه، بین بچه های ما، مجله تون خیلی طرفدار داره..." وقتی رفت، فرم پیش نویسو دست خانم دهقان دیدم، نوشته بود: ع.ر از خبرگزاری فارس!

12. از نماز که برگشتم، داداش هم اومده بود. داشتیم با هم حرف میزدیم که یکی دو تا از بچه های حراست اومدن جلوی غرفه. یکیشون گفت: مسئول غرفه کیه؟ رفتم جلو و گقتم: سلام، بفرمایید؟ پسر مؤدبی به نظر می رسید؛ گفت: من... هستم، از حراست نمایشگاه. لطفا این بنر آقای طالقانی رو بردارین! گفتم چرا، مگه چیزی شده؟ گفت: سیگار دستشه، فضای بدی درست شده، مردم توجهشون جلب شده، گفتن برش دارین! تو دلم گفتم، خب، سیگار دستشه دیگه، میخواین بجاش گل سرخ بدم دستش؟! بهش گفتم باشه، خیالتون راحت! همین که اون میره، یه پسر جوونی که باهاش بود، اومد گفت: آقا، من مسئول سالنم، بخدا من مقصر نیستم، تا حالا هی گیر داده بودن به این جلدتون (جلد شماره 6 رو میگه) که عکس کوچیک آقای موسوی روشه، من پیچوندمشون، الان دیگه نشد، ببخشید! خنده م گرفته، ازش تشکر میکنم و میگم: تو کارتو راحت انجام بده آقا، من توجیهم، خیالت راحت! یه تکه کوچیک از یه کاغذ که روش نوشته "ماهنامه نسیم بیداری" رو برمیدارم و اونو میچسبونم روی سیگار آقای طالقانی! بحران مهار میشه، مردم دیگه توجهشون جلب نمیشه ایشالا! به قول اونی که میگفت: "همه چیز آرومه، من چقدر خوشبختم!"

13. چند دقیقه بعد، موسی اشرفی میاد، همین الان از تبریز اومده، خدا خیرش بده، خودشو رسوند! هنوز نیومده، داره نظر میده راجع به شماره جدید مجله و محتوای اون و راه حل میده برای ترمیم ضعف های مجله! میگم حاجی، دیدی شماره جدید رو؟ خوب شده بود؟ میگه: نه، هنوز فرصت نشده، فقط رو جلدشو دیدم...!! تو دلم تحسینش میکنم!

14. داداش میره خونه، منم دارم با یکی از بچه ها تلفنی حرف میزنم که یه مخاطبی، میاد جلوی غرفه و یکی دو تا سؤال میکنه... رحمانی راهنماییش میکنه که بیاد داخل کنار من... اون بنده خدا، اشتباه میکنه، به موسی، که کنار من نشسته، نگاه میکنه و میاد تو غرفه و میگه: سلام آقای طباطبایی، چه توفیقی، خوشحالم که مسئول این ماهنامه وزین رو می بینم، خیلی خوشحالم...! توقع بیهوده ای دارم از موسی که فکر میکنم میگه آقا، اشتباه گرفتین! چون خیلی راحت پا میشه، سلام علیک میکنه و روبوسی و هی در پاسخ به ابراز محبت اون بنده خدا میگه: خواهش، خواهش، خدا رو شکر که تونستیم نظر شما رو جلب کنیم، خدا رو شکر!! لامصب درست خودشو جا زده به جای داداش! بیچاره نسیم بیداری!

15. "امیر، وای، وقتی یاد اون لحظه می افتم، قلبم تند تند میزنه؛ تو چی؟ خیلی دوستت دارم"!! دارم برنامه فردای رحمانی رو براش مینویسم که موسی بهم میگه: "ببین سید هادی، یکی یه اس ام اس اشتباهی زده بهم!" خیلی بامزه ست؛ نمیدونم چرا، یهو به یاد امین زهری می افتم!




1. کارت ورود به نمایشگاه را که می گیرم، خنده م میگیره؛ یعنی اولش سرخ میشم، بعدش خجالت میکشم، بعدش اشک تو چشمام جمع میشه، بعدش... یهو میخندم، خیلی باحالن، روی کارت نوشته: میر محمد طباطبائی! هرچی فکر میکنم می بینم "سید محمد هادی طباطبایی میرک آباد" چه ربطی داره به "میرمحمد طباطبائی؟!" اما خب، ناامید نمیشم، تو دلم یواش میگم: ارشاد، ارشاد، اسم منو پس بده! اما خب، یواش میگم!

2. صبح که میرسم مصلا، می بینم قیامته ماشالا...؛ همه رو ریختن بیرون، تیم حفاظت رفته داخل، داره همه جا رو می گرده... پرس و جو میکنم؛ میگن رئیس جمهور قراره بیاد واسه افتتاح نمایشگاه. از حدود نه صبح، تا ساعت 1 عصر، ملت توی گرما نشستن، هیچ کس هم ساعت دقیقی نمیده که کِی، راه باز میشه! مأمور جلوی در میگه: آقا، بخدا خودمون هم نمی دونیم!

3. ساعت یک میرم توی نمایشگاه؛ البته قبلش کیفمو از زیر یه دستگاه رد میکنن؛ وقتی کیفم رد میشه از زیر اون دستگاه، احساس سونوگرافی بهم دست میده! وقتی مطمئن میشن که قرار نیست بمب گذاری کنم، میگن بفرما آقا میرمحمد! کارت "میرمحمد" رو که نشون میدم، همه مثل میتی کمان بهم احترام میذارن، آی حال میده...!

4. توی غرفه تنهام، هنوز نرسیدم که پیرمردی، وارد غرفه ما میشه؛ میشینه روی صندلی و میگه: "سلام آقای نسیم بیداری؛ دو تا غرفه کاملا متضاد، روبروی هم! ما میگیم مرگ بر بازرگان، شما میگین درود بر بازرگان" جالبه برام، تکذیب میکنم عرایضشو! و میگم که چرا اینو میگی؟ به جلد شماره 9 اشاره میکنه و میگه: این یعنی چی پس؟ براش توضیح میدم که اون جلد، ربطی به زنده باد، مرده باد نداره؛ اون شماره درباره دولت های پس از انقلابه و ... قبول میکنه حرفمو، یا شایدم چون حرفی نداره، اینجوری نشون میده!

5. تنهام توی غرفه که دو تا دختر خانم که نمایشگاه مطبوعات رو با نمایشگاه مُدِ لباس و چهره! اشتباه گرفته بودن، میان جلوی غرفه! یکیشون مجله شماره 7 رو ورق میزنه و میگه: آقا! دو تا از این مجله لطفا بدین. استغفرالله گویان!! میگم بله، الان میدم بهتون؛ وقتی میخوام بهش مجله بدم، داره به دوستش میگه: ...من کلا خیلی با کتابهای دکتر شریعتی حال میکنم، میخوام اگه بشه، همه آثارشو بخرم، آخه ارزش داره! وقتی مجله رو بهش میدم، نگاهی میکنه به مجله و میگه: آقا، خیلی شماره خوبی شده، ممنون، حالا مجانیه که؟ و وقتی میگم قابلی که نداره، اما نه؛ اصلا لهجه ش عوض میشه، یه مکث کوتاهی میکنه و میگه: خب، ممنون آقا، پس فعلا باشه، مزاحمتون میشم! خنده م میگیره، انصافا خنده دار نیست؟!