تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب دیالوگ ماندگار...
دوشنبه 2 خرداد 1390

سلامتی سه تن...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :دیالوگ ماندگار... ،

[http://www.aparat.com/v/b8c4464e7ee7dc326d7807a8549e449f12848]


صلوات برای سلامتی امیرعلی... ما کاری به حکم نداریم، حکم رو کاغذ، مال محکمه ست؛ اصلیت حکم، مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چاردیواری... که همه دنیا چاردیواریه...؛

کرم مرتضی علی، یه مرد که واسه شرف و ناموسش 12 سال رو کشیده، وجدانش بالاتر از این پولاست که کاغذیه...؛

سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن؛

سلامتی سه کس؛ زندونی و سرباز و بی کس؛

سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار، بیشتر دوست داره؛

سلامتی آزادی،

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی...

 

 

* بخشی از دیالوگ مرحوم مهدی فتحی در فیلم به یاد ماندنی «اعتراض»



دوشنبه 27 دی 1389

دیگه پولشون قیمت نداشت...!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :دیالوگ ماندگار... ،



می دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، می خوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمی گیرم...؛ یكی بود یكی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده... یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه نرم کردن با غول، زلالشون کرده بود؛ شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت… اونایی که تونستن، خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن، مجبور به معامله شدن... من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنین، پس معنی این غیرتو می فهمین؛ این غیرت داره خشک می شه، شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته… من برای صبرتون یه یا علی می خوام، همین!

*بخشی از دیالوگ حاج کاظم؛ آژانس شیشه ای.


شنبه 22 آبان 1389

خدایا، من شاکی ام...!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :دیالوگ ماندگار... ،



خدا... خدا... خدا... چرا اینجا؟! رو زمین دنبالت گشتم، نَبُردیم... تو دریا دنبالت بودم، نَکُشتیم... تو جزیره ها دنبالت گشتم، ولی فقط چشمهام رو گرفتی، این تن رو نَبُردی... چرا اینجا؟ اینجا، اینجاااا، من شکایت دارم، من شاکی ام! پس کو اون رحمانت؟ کو رحیمت؟ کو؟ آخه قرارمون که این نبود... چرا اینجا؟ آخه چرا اینجا؟ پس چرا چشمام رو بهم پس دادی؟ پس دادی که چی؟ که چی کارش کنم؟ که چی ببینم؟ من شکایت دارم، به کی شکایت کنم؟ به کی بگم؟ به کی شکایت کنم آخه؟...

سعید (با بازی علی دهکردی) در یکی از ماندگارترین صحنه های فیلم "از کرخه تا راین"






*قراره توی این بخش، دیالوگ های ماندگار رو یادآوری کنم، حالا این میتونه دیالوگ باشه، یا یه جمله مهم توی یه فیلم، سریال یا حتی گزارش یه مسابقه فوتبال... فکر کنم بخش خوبی بشه...، امیدوارم.