تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب حرف هایی برای گفتن...
یکشنبه 12 تیر 1390

چشم هایش...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حرف هایی برای گفتن... ،



«... داش آکل مثل این که در حالت اغما، او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت: "در دنیا... همین طوطی... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به..."

دوباره خاموش شد، ولی خان، دستمال ابریشمی را درآورد، اشک چشمش را پاک کرد، داش اکل از حال رفت و یک ساعت بعد مرد. همه اهل شیراز، برایش گریه کردند، ولی خان، قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود و مرجان، قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال، نوک برگشته و چشم های گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی- با لحن خراشیده ای گفت: "مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت"

اشک از چشم های مرجان سرازیر شد»

 

* بخش انتهایی داستان "داش آکل" اثر ماندگار "صادق هدایت"


یکشنبه 29 خرداد 1390

آرزوهای ابراهیم

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حرف هایی برای گفتن... ،

"... یک بار رک و راست بش گفتم: "من نمی دانم جواب این ها را چی باید بدهم ابراهیم؟"

گفت: "چرا؟"

گفتم: "چون خودم هم برام سؤال ست، یک سؤال بزرگ، که تو چرا هیچ وقت زخمی نمی شوی؟"

یا می خندید، یا می رفت سر به سر بچه ها می گذاشت، یا حرف تو حرف می آورد، یا خودش را سرگرم کاری می کرد تا من یادم برود یا اصلا بگذرم. تا آن شب که مصطفی به دنیا آمد و رازش را بم گفت؛

گفت: "پیش خدا، کنار خانه اش، ازش چند چیز خواستم؛ اول تو را، بعد دو تا پسر از تو تا خونم باقی بماند؛ بعد هم این که زخمی و اسیر نشوم، اگر قرار است بروم. آخرش هم این که نباشم توی مملکتی که امامش توش نفس نکشد"

همین هم شد!"

 

 

* بخشی از خاطرات ژیلا بدیهیان، از همسر شهیدش، محمد ابراهیم همت، برگرفته از کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان، کتاب سوم، همت"


دوشنبه 23 خرداد 1390

تنها مجرمان التماس خواهند کرد...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :حرف هایی برای گفتن... ،

"نه، هلیا ! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است، تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها، آسانتر است، سهل است كه انسان بمیرد تا آنكه بخواهد به تكدی حیات برخیزد. چه چیز، مگر هراسی كودكانه در قلب تاریكی،  آتش طلب می كند؟ مگر پوزش، فرزندِ فروتنِ انحراف نیست؟

نه هلیا ! بگذار كه انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند كرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوبِ ایمان به خویش کنیم، آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...

خواب.

تنها خواب، هلیا !

دستمال های مرطوب، تسكین دهندۀ دردهای بزرگ نیستند،

اینك دستی ست كه با تمام قدرت، مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک، سرنوشت همان سرافرازیِ ازلیِ خویش را پایدار می بیند.

شاید، شاید كه ما نیز، عروسك های كوکیِ یك تقدیر بوده ایم...

نمی دانم..."




* از "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" اثر زنده یاد "نادر ایراهیمی"

** این، عنوان بخش جدید گوشه نشینه، "حرف هایی برای گفتن"؛ اگه خدا بخواد، قراره در این قسمت، بخش های زیبا و تأثیرگذار یه کتاب یا نوشته ای رو نقل کنم، بخش هایی که در آنها، دنیایی از معانی نهفته وجود دارد؛ که "حرف هایی" دارد "برای گفتن".

*** لابُد می دانید که عنوان این بخش را از این جمله معروف دکتر شریعتی، به عاریت گرفته ام که "حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نباشد، نمی گویم و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد..."