تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب شعر ناب
دوشنبه 28 شهریور 1390

لبریز می شوم...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

از خون دل نوشتم نزدیـــــک دوست نامه

انّی رأیت دهــــــــــرا مـن هجـرک القیامه

دارم من از فراقش در دیــــــده صدعلامت

لیست دمــــوع عینــــــی هـذا لنا العلامه

هرچند کـازمودم از وی نبــــــــود ســـودم

من جــــرب المجـــرب حلــــت به النـدامه

پرسیـــــدم از طبیبی احوال دوست، گفتا

فــی بعدهـــــــا عذاب فی قربها السلامه

گفتـم ملامت آید گر گِرد دوســــــت گردم

والله مــــــا رأینــــــا حبــــا بِلا ملامـــــــــه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتــــی یذوق منه کأســــا من الکــــرامه

 

 

* از خیلی سالها پیش، حس عجیبی دارم وقتی این غزل رو میخونم؛ یه حس عجیب... انگار دلم که تنگ میشه، دلم که از روزگار می گیره، یا شاید هم روزهایی که از خودم راضی ام و مرور میکنم خاطراتمو، خیلی ناخودآگاه توی ذهن و فکر و البته بر زبانم جاری میشه که "از خون دل نوشتم..." باور کنید دلیلشو نمیدونم، ولی همیشه، هروقت که این غزل حضرت خواجه رو میخونم، لبریز میشم از احساس، از شوق، از امید و دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه... .


پنجشنبه 3 شهریور 1390

حیلت رها کن عاشقا...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

حیلت رهـــــــــــــا کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ، پـــــــــروانه شو، پـــــــــــروانه شو
هم خویش را بیگـــــانه کن، هم خانه را ویــــــرانه کن
و آنگه بیا با عاشقــــــان هم خانه شو، هـم خانه شو
رو سینه را چون سینه ها، هفت آب شــــو از کینه ها
وآنگه شراب عشق را پیمــــانه شو، پیمــــــــــانه شو
باید که جمله جــــــــان شوی تا لایق جانـــــان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو، مستانه شو
آن گوشــــــــــــــوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عـــــــــــارض بایدت دُردانه شو، دُردانه شو
چـــــــــــــــون جانِ تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چـون عــاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیله القــــــــبری برو تا لیله القـــــــدری شـــــــوی
چـون قدر مر ارواح را کاشــــــانه شو، کاشـــــانه شو
اندیــــــــشه ات جایی رود و آنگه تو را آنجـــــــا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضـــــا پیشانه شو، پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهــــــــاده بر دل هــــــــای مــا
مفتـــــــاح شو مفتــــــــــاح را دندانه شو، دندانه شو
بنواخت نور مصطفـــــــــی آن استن حنـــــــــــــانه را
کمتر ز چوبی نیــــــــــــستی حنـانه شو، حنـانه شو
گوید سلیمــــــــان مر تو را بشنــــــو لسان الطیــر را
دامی و مرغ از تــو رَمَد، رو لانه شــــو، رو لانه شــــو
گر چهره بنمــــــــــاید صنم پر شو از او چـــــــون آینه
ور زلف بگشــــــــاید صنم رو شانه شو، رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی، تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی، فرزانه شـــــــو، فرزانه شـو
شکرانه دادی عشق را از تحفــــه هـا و مال هــــــــا
هِل مال را، خود را بده، شکـرانه شـو، شکــرانه شو
یک مدتی ارکـــان بُدی یک مدتـــــــی حیــــوان بُدی
یک مدتی چون جـــان شدی جانانه شو، جانانه شو
ای ناطقه بر بـــــــــــــام و در، تا کی روی در خانه پر
نطق زبـــان را ترک کن، بی چانه شو، بی چانه شو


 

* ناخودآگاه، چقدر این غزل به درد این روزها میخوره که تازه شب بیست و سوم ماه مبارک رو پشت سر گذاشتیم؛ اونم شب بیست و سوم که شاید بهترین و مهمترین شب سال باشه... چه حالی به آدم میده این حضرت آقای مولانا؛ با این کلام سحرانگیزش و این ترکیبات و معانی و اشارات بی نظیرش... آی که چه حال خوبی بهم دست داد الان... . ممنونم جناب آقای جلال الدین محمد بلخی؛ خدا به شما خیر کثیر دهد انشاءالله.


هله عاشقـــان بکوشیـد که چو جسم و جان نماند

دلتــــــان به چــــــــرخ پرد چـــــــــو بدن گران نماند

دل و جان به آب حکمت ز غبـــــــارهـــــــــا بشویید

هله تا دو چشم حسرت ســــــــــوی خاکدان نماند

نه که هرچه در جهانست نه که عشق جان آنست

به جز عشق هر چه بینی، همـــــــه جاودان نماند

عدم تو همچـــــــو مشرق، اجل تو همچـــو مغرب

سوی آسمان دیـــــــگر که به آسمــــــــــان نماند

ره آسمان درونست، پر عشق را بجنبـــــــــــــــان

پر عشق چون قوی شد غم نردبــــــــــــــان نماند

تو مبین جهان ز بیرون، که جهــان درونِ دیده‌ست

چو دو دیــــــــــده را ببستی ز جهان، جهان نماند

دل تو مثــــــــــــــــال بامست و حواس، ناودان‌ها

تو ز بــــــــام آب می‌خور که چــــــــو ناودان نماند

تو ز لوح دل فروخــــــــوان به تمامی، این غزل را

منگر تو در زبـــــــــــــــــــانم که لب و زبان نماند

تن آدمی کمـــــــــان و نفس و سخن چو تیرش

چو برفت تیـــــــــــــر و ترکش، عمل کمان نماند

 


* حضرت مولانا! ممنونم از شما، خدا میدونه که چه حال خوبی به من دست میده، وقتی این غزل ناب شما رو میخونم، وقتی با تک تک واژه های اون، سیر می کنم و فکر می کنم و حرف می زنم... خدا به شما خیر کثیر دهد حضرت جلال الدین محمد بلخی!

** تبریک میگم به دوست عزیزم، حسین دهقان و براش بهترین ها رو آرزو می کنم... شنبه ای که گذشت، مراسم عروسیش بود توی یزد... چهارشنبه هفته قبل بود که زنگ زد و گفت که چقدر دوست داره در مراسمش شرکت کنم... و خدا میدونه چقدر دوست داشتم شرکت کنم، اما عذر خواستم و گفتم که ممکن نیست برام رفتن به یزد و در دل گفتم چه خوب بود اگر یک هفته دیرتر برگزار میشد این مراسم... بهرحال، با این که تا آخرین لحظه سعی کردم اونو متوجه اشتباهش کنم! اما حالا که کار از کار گذشته، از صمیم قلب، برای حسین و خانمش، خیلی خیلی آرزوی خوشبختی دارم و سعادت و سلامتی و شادی.

*** به خواهر زاده همیشه خواب آلوده ام، امین تجملیان هم تبریک میگم؛ آخه خیلی خوشحالم که این همه تلاش شبانه روزیش! در حرف زدن با تلفن با منزل! و دائم الصحبت بودنش، بالاخره نتیجه داد و امین توی قرعه کشی همراه اول، برنده یه جایزه نقدی شد... البته امین، هنوز تصمیم خودشو نگرفته که با این جایزه نقدی چی کار کنه، ولی خب، کلا این روزا، امین توی چند دقیقه ای که بیداره، خیلی خوشحاله و داره واسه جایزه ش نقشه میکشه!


شنبه 24 اردیبهشت 1390

بخوان به نام گل سرخ...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
كه باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران، ز بام نیلی شب،
كه رهگذار نسیمش به هر كرانه برد
ز خشكسال چه ترسی كه سد بسی بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور
در این زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقه سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال‌تر از آب

تو خامشی، كه بخواند؟
تو می روی، كه بماند؟
كه بر نهالك بی برگ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور،
در آن كرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خاردار گذشته.
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاری است؛
هزار آینه
اینك
به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق.
زمین تُهی ست ز رندان؛
همین تویی تنها
كه عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی»

استاد محمدرضا شفیعی كدكنی


* این شعر استاد، حال خیلی خوبی به من می دهد، همیشه؛ ناب است انصافا... .


یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

... ساقی بده شرابی

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

مخمــور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می، مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو مـــاهش در پرده راست ناید
مـطرب بزن نوایی ســاقـــی بـده شرابی
شد حلقه قامت من تـا بعد از این رقیبت
زیـــن در دگر نراند مـا را بـه هیــــچ بابی
در انـتـظــــــار رویـت مــــا و امیـــــدواری
در عشوه وصالـت، مـا و خیــال و خـوابی
مخمور آن دو چشمم، آیا کجاست جامی
بیمـــار آن دو لــعلـــم، آخر کـم از جوابی
حافظ چه می‌نهی دل تو در خیـال خوبان
کی تشنه سیــــر گردد از لمعـه سرابی


* آقای خواجه شمس الدین محمد! من خیلی وقت ها با این غزلتان حال می کنم؛ به خاطر همه آن وقت ها، از شما ممنونم... .


دوشنبه 29 فروردین 1390

غزلی نذر حضرت زهرا (س)

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو، چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی، کائنات می لرزد

«هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک، صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر به روی شانۀ در

و روی گونۀ او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد، چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما، صدات می لرزد

 

و عصر جمعه کنار ضریح، روی لبم

به جای شعر، دعای سمات می لرزد...

 

سید حمیدرضا برقعی


یکشنبه 22 اسفند 1389

ما از خدای گم شده ایم...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

ما از خدای گم شده ایـم، او به جستجوست

چـــــون مــــا نیــــازمـــــند و گرفتــار آرزوسـت

گاهــی به بــــرگ لالـه نویسد پیـــــام خویش

گاهــی درون سینه مرغان به های و هوست

در نــرگس آرمیـــــد که بیــــند جمـــــــــال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهـــــی سحرگهــــی که زند در فــــراق مـــا

بیـــرون و اندرون، زبـــر و زیـــر و چارسوست

هنگــــامه بست از پی دیـــدار خـــــاکی ای

نظاره را بهــــانه تمــــاشـــای رنگ و بوست

پنهــــان به ذره ذره و نــــا آشنـــــا هنــــــوز

پیدا چو مـــاهتـاب و به آغوش کاخ و کوست

در خــــــاکدان ما گــــهر زندگــــی گم است

این گوهری که گم شده، ماییم یا که اوست؟

علامه اقبال لاهوری

 

 

 

 

*چند وقتیه که دوستی یا دوستانی، با اسامی خنده دار و عجیب غریبی میان تو گوشه نشین یا حتی نشانی، کامنت میذارن؛ اسامی جالبیه انصافا؛ "عاشق ناشناس"، "تنهای روزگار"، غریب مسکین"، "اونی که دوستت داره"، "یکی از رهگذران"، "منتقد مصلح"، "پرنده در قفس"، "بدبخت بیچاره"، "ذلیل درمانده"، "هرچی دوست داری اسممو بذار" و... از همین نوع اسامی بی معنی و خنده دار! و جالب اینجاست که وقتی نظراتشونو تأیید نمیکنم، کلی دوباره کامنت میذارن که "خب، دیدی جواب نداشتی"، "دیدی تحمل نقد و نظر رو نداری"، "چرا سانسور میکنی"، "اگه نمیترسی، نظرمو تأیید کن"، "اگه صداقت داری، بذار حرف منو همه ببینن" و از این حرفای کودکانه؛

خب، لازم دیدم توضیح بدم که توی گوشه نشین، فقط نظراتی تأیید میشن که یا اسم و رسم حقیقی داشته باشن (مهم نیست آشنا باشن یا ناشناس) و یا حداقل اگه به اسم مستعار تمایلی دارن، آدرسی، اثری، نشانی، ایمیلی، ردّی از خود به جا گذاشته باشن که حداقل بتونم پاسخی بدم، چون معتقدم که اگر حرفی هست و نقدی و بحثی، باید شجاعانه و شفاف، مطرح بشه و باید تحمل شنیدن پاسخ را هم داشته باشیم.

حس کردم بیان این توضیح، ضروری است؛ سپاسگزار همه دوستانم.


چهارشنبه 11 اسفند 1389

زندانی

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوارۀ زندان کوبید:

ای همسایه زندانی من!

ضربه دست مرا پاسخ گوی...



ضربه دست مرا پاسخ نیست!

تا به کی باید تنها تنها

وندر این زندان زیست؟

ضربه هرچند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم...



راستی هان!

چه صدایی آمد؟

ضربه ای کوفت به دیوارۀ زندان دستی؟!

ضربه می کوبد همسایه زندانی من

پاسخی می جوید...



دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم...

 

حمید مصدق


دوشنبه 2 اسفند 1389

باز آ...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

ای مهربـــان تر از برگ در بوسه های باران
بیـــداری ستـــــــاره در چشـــم جــویباران

آئیــــنه نگـــاهت، پیــــوندِ صبح و ســـاحل
لبخند گـــاهگـــاهت، صبحِ ستـــــاره باران

باز آ که در هوایت، خامـــــوشی جنــــــونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهســـــــاران

ای جویبار جاری! زیـن ســـــایه برگ مگـریز
کاین گونه فرصت از کف، دادند بیـــشـماران

گفتی "به روزگـاری مهری نشـسته"، گفتم
بیرون نمی توان کرد "حتی" به روزگــــــاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشــنــــا مپرهیــــز
زین عاشق پشیمــان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگــــــی را زین گـ­ـــونه یادگــــــاران

این نغمه محبت، بعد از مـــن و تــــو مانـــد
تا در زمانه بـــاقیست آواز بــــــاد و بـــــاران


استاد شفیعی کدکنی


یکشنبه 5 دی 1389

جاودانی باد این رؤیای رنگینم...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

بیدارم؛

گاهگاهی نیز،

وقتی چشم بر هم می گذارم،

خواب های روشنی دارم،

عین هُشیاری!

آن چنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خویش می گویم كه :

بیداری ست، بیداری ست، بیداری !

اینك، اما در سحرگاهی، چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

آیا خواب می بینم؟

این منم، همراه او؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید؟

روی راهی تار و پودش نور،

از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید؟

ای زمان، ای آسمان، ای كوه، ای دریا !

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رؤیای رنگینم...!

فریدون مشیری


سه شنبه 2 آذر 1389

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

شـب فـراق كـه دانـد كه تا سحر چندست

مـگـر كسی كه به زندان عشق دربندست

گرفـتــم از غــم دل راه بــوســتــان گـیــرم

كـدام سـرو بـه بـالای دوسـت مـانـنـدست

پـیـام مـن كـه رسـانـد بـه یـار مـهـر گـسل

كه: «بـرشـكـستی و مـا را هنوز پیـوندست

قسم به جان تو گـفـتـن طریق عزت نیست

به خاك پای تو و آن هـم عظیم سوگندست

كه با شـكـسـتـن پـیـمـان و بـرگـرفـتــن دل

هــنــوز دیــده بــه دیـــدارت آرزومـنـد اسـت

بـیـا كـه بـر سـر كـویـت بساط چهره ماست

به جای خاك كـه در زیــر پـایـت افـكنـدسـت

خـیـال روی تـو بــیــخ امـیــد بـنـشـانـدسـت

بلـای عـشــق تـو بـنـیـاد صـبـر بـركـنـدسـت

ز دسـت رفـتـه نــه تـنــها منـم دریـن سـودا

چـه دسـتـها كـه ز دست تو بر خداوند است

فـراق یـار كـه پیـش تـو كـاه بـرگی نـیـسـت

بیـا و بـر دل مـن بیـن كـه كوه الـونـد اسـت»

ز ضعـف، طـاقـت آهــم نماند و تـرسـم خلـق

گمان برند كه سعدی ز دوست خرسندست


دوشنبه 8 شهریور 1389

بیا مرا ببر ای عشق...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر

مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

مرا به حیطۀ محض حریق دعوت کن

به لحظه لحظۀ پیش از شروع خاکستر

به آستانۀ برخورد ناگهان دو چشم

به لحظه­ های پس از صاعقه، پس از تندر

به شب­ نشینی شبنم، به جشنوارۀ اشک

به میهمانی پرشور چشم و گونۀ تر

به نبض آبیِ تب­ دار در شبی بی­تاب

به چشم روشن و بیدارِ خسته از بستر

من از تو بالی بالا بلند می­ خواهم

من از تو تنها بالی بلند و بالاپر

من از تو یال سمندی، سهند مانندی

بلند یالی از آشفتگی پریشان ­تر

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد

مرا ببر به زمین و زمانۀ دیگر...

 
قیصر امین پور


پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389

تفأل امروز...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

منم كه شهرۀ شهرم به عشق‌ورزیدن

منم كه دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم

كه در طریقت ما كافری‌ست رنجیدن

به پیر میكده گفتم كه چیست راه نجات؟

بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟

به‌دست مردم چشم از رخ تو گل‌چیدن

به مِی‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

كشش چو نبوَد از آن‌سو، چه سود كوشیدن

عنان به میكده خواهیم تافت زین مجلس

كه وعظ بی‌عملان واجب‌ست نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

كه گرد عارض خوبان خوش‌ست گردیدن

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ

كه دست زهد فروشان خطاست بوسیدن


جمعه 10 اردیبهشت 1389

نیست در شهر...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

نیست در شهر نگاری كه دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

كو حریفی كش سرمست كه پیش كرمش

عاشق سوخته‌دل نام تمنّا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده‌ست كه فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو كه صاحب‌نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی كه به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا باز دهد، عشوه مخر

سامری كیست كه دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی مِی سدّ ره دلتنگی‌ست

مَنِه از دست كه سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه كمین‌گاه كمانداران است

هر كه دانسته رود، صرفه ز اَعدا ببرد

حافظ از جان طلبد غمزۀ مستانۀ یار

خانه از غیر بپرداز و بِهل تا ببرد


دوشنبه 9 فروردین 1389

حكایت گوشه‌نشینی...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

بخت جوان دارد آن که با تو قرین است 
پیر نگردد که در بهشت برین است

دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنین است

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبین است؟

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگین است

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشۀ چشمت بلای گوشه‌نشین است

تا نه تصور کنی که بی‌تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسین است

حسن تو هرجا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دین است

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که مُلک روی زمین است

عاشق صادق به زخم دوست نَمیرد

زهر مُذابم بده که ماء معین است

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست  

گر ره دیگر رود ضلال مبین است... .


شنبه 8 اسفند 1388

فتوای عشق...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

آئین عشق‌بازی دنیا عوض شده‌ست

یوسف عوض شده‌ست، زلیخا عوض شده‌ست

سر همچنان به سجده فروبرده‌ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ست

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی‌رسیم

خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ست

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید

اکنون به خانه آمده، اما عوض شده‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ست

 فاضل نظری


پنجشنبه 8 بهمن 1388

به خدا عشق به رُسوا شدنش می‌ارزد...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

به خدا عشق به رسوا شُدنش می‌ارزد
و به مجنون و به لیلا شُدنش می‌ارزد

دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شُدنش می‌ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
كوشش رود به دریا شُدنش می‌ارزد

كیستم؟… باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احیا شُدنش می‌ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دَم به دَمَم
به همان لحظۀ برپا شُدنش می‌ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شُدنش می‌ارزد

سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به زیبا شُدنش می‌ارزد


علی‌اصغر داوری


جمعه 25 دی 1388

شاید این جمعه بیاید، شاید...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

نمی از چشم‌های توست چشمه، رود، دریا هم

کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم

تو از تورات وانجیل و زبور، از نور لبریزی

تو قرآنی، زمین محو شکوهت، آسمان‌ها هم

جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی

تویی تو نوح موسی هم، تویی تو خضر عیسی هم

نوایت نغمۀ داوود، حُسنَت سورۀ یوسف

مرا ذوق شنیدن می‌کشد شوق تماشا هم

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا

من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم

اسیر روی ماه تو، هواخواه نگاه تو

نشسته بین راه تو، نه تنها من که دنیا هم

تمام روزها بی تو شده روزمبادا، نه

که می‌گرید به حال و روز ما روز مبادا هم

همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند

که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز، فردا هم

جهانی را که پژواک صدایت را نمی‌خواهد

نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم

 

محمد جواد شرافت


یکشنبه 20 دی 1388

وای به حال دِگران...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
رفته چون مَه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
می‌روم تا که به صاحب‌نظری باز رسم
محرم ما نبود دیدۀ کوته‌نظران
دلِ چون آینۀ اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند، این ز خدا بی‌خبران
دلِ من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاری‌ست ز سرحلقۀ شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله‌رویا! تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهانِ گذران
شهریارا! غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


محمد‌حسین بهجت تبریزی(شهریار)


جمعه 18 دی 1388

سیب

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :شعر ناب ،

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت...!

(حمید مصدق)


تعداد کل صفحات: 2 1 2