تبلیغات
گوشه‌نشین - مطالب از نگاه "مخاطبان"
چهارشنبه 5 بهمن 1390

برای این روزها...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،



خواستم متفاوت بنویسم این بار را... برای چهارشنبه گوشه نشین نه، که برای این چند روز متفاوت؛ که گاهی اگر تقویم نباشد، یادمان هم نمی افتد
...

بی مقدمه و بی سلام آغاز کردم. شاید تفاوت یعنی همین!
این روزها که تصویر و صوت و قلم ما را به یاد گنبد و ضریح و اذان به یک لحظه نگاه و ... می اندازد... این روزهای کمی متفاوت را می گویم، اما گاهی فقط پوسته متفاوت داریم، فقط سیاه را به تن می کنیم و سیاق و سبک و منش و ... را فراموش.
خودم را می گویم... برای صاحب این روزها؛ برای پیامبری که مبعوث شدنش را مکارم اخلاق می دانست، برای امام حسنی که نگین انگشتری اش حسبی الله بود؛ برای امام رئوفمان، برای امام رضا چه کرده ایم؟ که پیش آنها سر بالا بگیریم و بگوییم که ما به دین شماییم...
خیلی شاکی ام این روزها... بیش از خلق، از خودم .
راستی هدفم نوشتن نبود... اما نوشتم، این روزهای عادی را متفاوت سر کردن مشکل است...
پ نوشت: نمی دانم چرا نوشتم و اصلا چرا اینجا نوشتم... بگذارید یک بار هم که شده، زبان دل هایمان حرف بزند... چشمانمان با اشک بگوید: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...
عاقبت بخیری این روزها و باقی روزهای عمرمان را خودت بطلب... همین.

"ارسالی از: خانم باران"


چهارشنبه 30 آذر 1390

مراحل سفر آخرت

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

مشخصات مسافر:
نام: انسان
نام خانوادگی: آدمیزاد
پدر: آدم
مادر: حوا
لقب: اشرف مخلوقات
نژاد: خاکی، الهی
صادره از: دنیا
ساکن: زمین
مدت توقف: برزخ تا قیامت
ساعت پرواز: هروقت که خدا صلاح بداند
مقصد:بهشت رضوان
وسایل مورد نیاز:
1. دو متر پارچه
2. ایمان و تقوا
3. انجام واجبات و ترک محرمات
4. امر به معروف و نهی از منکر
5. دعای والدین و مؤمنین
6. نماز اول وقت
7. ولایت پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع)
8. اعمال نیک و صالح
9. پیروی از راه شهدا و صالحین
10. سبقت در کارهای نیک
11. فرزندان صالح و نیکوکار
تذکرات:
1. خواهشمند است قبل از پرواز وجوهات مال خود را پرداخت نمایید.
2. از آوردن ثروت، مقام، ماشین، منزل و... حتی داخل فرودگاه خودداری فرمایید.
3. قبل از حرکت به بستگان خود بفرمایید از آوردن دسته گل های سنگین، گذاشتن سنگ قبر گران و برگزاری مراسم های پرخرج خودداری نموده و هزینه آن را صرف نیازمندان بنمایند.
4. از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس خودداری کنید، در غیر این صورت از اعمال نیک شما به صاحبان حق داده خواهد شد.
تماس شبانه روزی رایگان مستقیم و بدون وقت قبلی. ضمنا جهت کسب اطلاعات بیشتر با آیات قرآن تماس حاصل فرمایید: 186 سوره بقره، 45 سوره نساء، 129 سوره توبه، 55 سوره اعراف، 2 و 3 سوره طلاق.

با آرزوی سفری خوش...!

(ارسالی از: خانم فاطمه سادات طباطبایی)


چهارشنبه 13 مهر 1390

شکنجه خاموش

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد.
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد. از هیچ یک از تکنیک های متداول شکنجه استفاده نمی شد، اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت، اما فرار نمی کردند. بسیاری از آن ها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند. آن هایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی کردند و عموما با زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.
دلیل این رویداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده می شد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شدند،
هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند،
هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت، اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود، هیچ نوع تنبیهی نمی شد،
همه به جاسوسی برای دریافت جایزه که خطری هم برای دوستانشان نداشت، عادت کرده بودند،
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است:
با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید زندانیان از بین می رفت،
با جاسوسی، عزت نفس آنان تخریب می شد و خود را انسانی پست می یافتند،
با تعریف خیانت ها، اعتبار آن ها نزد هم گروهی ها از بین می رفت،
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
این سبک شکنجه، "شکنجه خاموش" نامیده می شود.
سؤال: در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟ در جامعه مان چقدر اجازه بروز این سه تکنیک را می دهیم و آنها را تبدیل به عرف کرده ایم؟

(ارسالی از: آقای مجید میرزایی)


چهارشنبه 30 شهریور 1390

قرآن! من شرمنده توام...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود، همه از هم می پرسند «چه کسی مرده است؟» چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است...
قرآن! من شرمنده توام، اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام؛ یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته، ‌یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، ‌یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند،‌ آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد می زنند «احسنت …!» گویی مسابقه نفس است
قرآن!‌ من شرمنده توام، اگر به یک فستیوال مبدل شده ای؛ حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو از آخر به اول، ‌یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند؛

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو...

دکتر علی شریعتی

(ارسالی از: خانم زهراسادات طباطبایی)


چهارشنبه 30 شهریور 1390

من سبز می شوم...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

زیبا سلام

زیبا، هوای حوصله ابریست

چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا، كنار حوصله ام بنشین

بنشین، مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز می شوم...

محمدرضا عبدالملكیان

(ارسالی از: خانم مینا خوجانی)

 


چهارشنبه 12 مرداد 1390

بالاترین مبارزه

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

گفتم: در گروه خودتان چه كاره ای؟
گفت: دروازه بان دلم!
گفتم: این هم شد كار؟ برو تو خط حمله.
گفت: فكرم از دروازه بان مطمئن نیست. دلم یك دروازه است. اگر كنترل نكنم، می بینی پی در پی گل می خورم.
گفتم: مثلا چه گلی؟
گفت: گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستی های حساب نشده، گل غفلت از آینده و آخرت!
گفتم: چطور است جمع شویم و با «تیم ابلیس» مسابقه دهیم؟
گفت: به شرط این كه خودم دروازه بان باشم، چون می دانم كه از چه زاویه ای «توپ گناه» را به طرف دروازه دلها، شوت می كنند.
گفتم: قبول. ولی از كجا این تجربه را كسب كرده ای؟
گفت: زاویه حمله ابلیس «غفلت» است و «غرور». وقتی چراغ «یاد» خاموش می شود، غرور به دشمن «گرا» می دهد، آن گاه گناه دروازه دل را می گشاید. شیطان، حریف قدری است، نمی شود آن را دست كم گرفت.
گفتم: پس تو «خط دفاع» را بیشتر دوست داری!
گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نمی شود.
گفتم: دیگر كدام زاویه را باید مراقب بود؟
گفت:
خواهی نخوری ز تیم ابلیس شكست
باید به دفاع از دل و دیده نشست
چون شوت شود به سوی دل توپ گناه
دروازه دل به روی آن باید بست
گفتم: دروازه بانی هم عجب لذتی دارد!
گفت: به شرط آن كه گل نخوری و حمله شیطان را دفع كنی. «جهاد با نفس» به همین جهت، بالاترین مبارزه هاست.

(ارسالی از: خانم فاطمه سادات طباطبایی)


چهارشنبه 12 مرداد 1390

خانه ای برای زندگی!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحب کار خود، موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کارکردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیداکردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود، پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار در حالی که با تأسف با این درخواست موافقت می­کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالی که دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود، برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و با سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد، صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد، زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه، هدیه ای ست از طرف من به تو به خاطر سال های همکاری! نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد، در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن به کار می برد، یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.
این داستان ماست، ما زندگی مان را می سازیم، هر روز می گذرد، گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها، زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست...

آری ، درست است، شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود، یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود؛ مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

(ارسالی از: آقای مجید میرزایی)


چهارشنبه 5 مرداد 1390

"وحدت" یعنی این!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

* مراسم افتتاحیه بیست و یکمین اجلاس وحدت کشورهای اسلامی*































* این عکسا رو یه عزیزی واسم فرستاده، که بنا به مصلحت، از ذکر نام اون، معذورم!


چهارشنبه 22 تیر 1390

کوزه شکسته...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

پیرزنی، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را آویزان بر دو انتهای یک تیرک چوبی بر دوش خود حمل می کرد. یکی از کوزه ها شکسته بود، در صورتی که دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن به طور کامل به مقصد می رسید. طی مسیر طولانی بین چشمه تا خانه، نیمی از آب کوزه شکسته بر زمین می ریخت. به مدت دو سال هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن همیشه یک کوزه و نیم، آب به خانه می برد. در این مدت، کوزه سالم خیلی بر سالم بودنش می بالید، ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت، بسیار شرمگین بود و پریشان بود که فقط می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد. پس از دو سال، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد و از طریق چشمه با پیرزن سخن گفت: "من از خودم شرمنده ام، چون آب ها از پهلوی من بر زمین می ریزد و مسیر تو را تا خانه خیس می کند" پیرزن لبخندی زد و گفت: هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده در سمت تو روییده اند و نه در سمت کوزه سالم؟ من متوجه شکستگی تو بودم و به همین دلیل، مقداری تخم گل را در یک طرف جاده کاشتم و هر روز هنگام بازگشت، تو آنها را آبیاری می کنی. طی این دوسال من این گل ها را می چیدم و با آنها میز غذا را تزئین می کردم؛ اگر تو این گونه نبودی، این زیبایی ها طراوت بخش خانه نبود.
هر یک از ما شکستگی خاص خود را داریم، ولی همین خصوصیات است که زندگی ما را در کنار هم لذت بخش و دلپذیر می کند. باید در هر کسی، خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی.

(ارسالی از: آقای مجید میرزایی)


چهارشنبه 15 تیر 1390

یک روز زندگی...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است؛ تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی کن"
لابلای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی آید"

آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن"
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید، اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم"
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند...
او در آن یك روز، آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...

اما در همان یك روز، دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفشدوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی كه او را نمی شناختند، سلام كرد و برای آن ها كه دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد... او در همان یك روز زندگی كرد.

فردای آن روز، فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست"!

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد؟!

(ارسالی از: آقای مجید میرزایی)


چهارشنبه 1 تیر 1390

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

با هر بهـــــــــــانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمـــی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز مـــــاه بـــــــودن تو کم نمـــــــــــی شود

گیرم که برکه ای، نفســـی عاشقت شده است

ای سیـــــب سرخ، غلت زنان در مسیــــــــر رود

یک شهر تا به من برســـی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حـــــــــــــال پرنــــده ای

کز پشت میـــــــله قفسی عاشقت شده است

آئیـــــــنه ای و آه، که هرگز برای تـــــــــــــــــــو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

فاضل نظری

(ارسالی از: خانم ستایش)


چهارشنبه 1 تیر 1390

ایران ما

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

این خانه قشنگ است ولی خــــــانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خـــــاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطــــن دانـــــش و صنــــــعـــت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایـــــــران کهن نیست
در مشـــهد و یزد و قم و سمنــــان و لرستـــــان
لطفـی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامـــــــن بحـــر خــــزر و ســـــاحل گیــــــلان
موجی است که در ســــاحل دریای عدن نیست
در پیــــکر گل های دلاویـــــــــــز شـــمـــیــــــران
عطری است که در نــــافـــه آهــوی ختن نیست
آواره ام و خسـتـــــه و سرگشــــــته و حیـــــران
هرجا که روم هیـــــچ کجـــــا خــــانه من نیست
آوارگی و خانه به دوشــی چه بلایــــــی ســـت
دردی است که همتاش در این دیـر کهن نیست
من بهر که خـــــوانــــم غزل سعـــــدی و حـافظ
در شهر غریبی که در او فهـم سخن نیــــــست
هرکس که زند طعنه به ایـــــــرانی و ایـــــــــران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است، ولی نیـــــست چو تهــران
لندن به دلاویزی شیـــــراز کهــــن نیــــــســـــت
هر چنــــد که سرسبز بـــــود دامــــنــــــه آلـــپ
چون دامن البرز پر از چیـــــــن و شکــــن نیست
این کوه بلند است، ولـــــی نیـــــست دمــــاوند
این رود چه زیبـــاست، ولـــــی رود تجن نیست
این شهر عظیم است، ولی شهر غریــب است
این خانه قشنگ است ولی خــــانه من نیست

مرحوم خسرو فرشیدورد

(ارسالی از: آقای مجید میرزایی)


چهارشنبه 25 خرداد 1390

همیشه فاصله ای هست...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

تو آسمـــــانی و من ریشه در زمیــــن دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از ایـن دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از عشق

که سالهاست به تنهـــــایی ات یقین دارم

تو نیز دغدغه ات از دقـــــــــایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشـــــــم نکته بیـــن دارم

بخوان و پاک کن و اسم خویش را بنویـس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چیـــــــــن دارم

کسی هنوز عیار تو را نفهمیـــــــده ست

منم که از تو به اشعـــــار خود نگین دارم

محمدعلی بهمنی

(ارسالی از: خانم ستایش)


چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

قیل و قال مدرسه!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

همیشه می خواستم بپرسم سید؛ نمی شود چهارشنبه ها چیزی جز شعر هم در برابر دیدگان ما بگذاری؛ اما مثل اینکه عادت شعر خوانی چهارشنبه های سید گوشه نشین!! کم کم ما را هم به ورطه این هنر سترگ عادت داده است. چه می شود کرد... سید هست و این چهارشنبه ها!!
دو روزی است که وبلاگ گوشه نشین، رنگ و بوی سیاست یافته و سیاست زده شده است و از پست جدید هم هیچ خبری نیست...! بالاخره اگر برای ما آب ندارد، برای سید که بازدید کننده دارد!!
پس چه می توان کرد به قول سعدی شیراز: هر که چیزی دوست دارد/ جان و دل بر وی گمارد.
برحسب عادت جدید! و در آستانه روز چهارشنبه، امروز (که عصر سه شنبه باشد!) دل را زدم به دیوان امام. برایم جالب بود که امام هم تحفه خود را این گونه تقدیمم کرد و من دریغم آمد که برایت نفرستم:

عهدی که بسته بودم با پیر می فروش
در سال قبل؛ تازه نمودم دوباره دوش
افسوس آیدم که در این فصل نوبهار
یاران، تمام، طرف گلستان و من خموش
من نیز با یکی دو گلندام سیم تن
بیرون روم به جانب صحرا به عیش و نوش
حیف است این لطیفه عمر خدای داد
ضایع کنم به دلق ریایی و دیگجوش
دستی به دامن بت مه طلعتی زنم
اکنون که حاصلم نشد از شیخ خرقه پوش
از قیل و قال مدرسه ام حاصلی نشد!
جز حرف دلخراش، پس از آنهمه خروش
حالی به کنج میکده با دلبری لطیف
بنشینم و ببندم از این خلق، چشم و گوش
دیگر حدیث از لب «هندی» تو نشنوی
جز صحبت صفای می و حرف می فروش

(ارسالی از: آقای مهدی عزیزی)


چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

آغاز یک پایان...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

بیش از آنی كه به چشمــــان تو عــادت بكنم
باید ای دوســـت به هجـــــران تو عـادت بكنم
یا نبــــاید به سرآغـــــاز تو نزدیــــــــك شـــوم
یا از آغـــــاز به پـــــایـــــان تــــــو عــادت بكنم
بهتر آنست كه چشم از تو بپـــــــــوشـم انگار
تابه چشمـــــــان پشیمـــــان تـو عــادت بكنم
چون زمستان و خزان از پی هم مــــــــی آیند
من چگــونه به بهـــــــــــاران تو عــادت بكنم؟!
بادبان می كشم و موج و خطر در پیـش است
باید ای عشـــــــــق به طوفان تو عــادت بكنم
ساده تر نیست در آغوش عطش جــان بدهم
تا به سرچشمه ســــوزان تو عـــــادت بكنم؟!
طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آن كه به كنعــــــان تـــــو عـــادت بكنم
ای دل غم زده دیریـــــــــست كه عـادت دارم
به سخن هــــای پریـــشـــــان تو عادت بكنم

(ارسالی از: خانم ستایش)


چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

شاخه گلی برای معلم!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

چند روز پیش، شعری خواندم از بیژن ترقی که بد ندیدم برایت ارسال کنم؛ بهرحال در ایام "هفته معلم" هستیم و روزی نیست که گلی به معلمی هدیه نشود:
گریه مــی گیـــردم از بیـهده خندیـــــدن گل
که همین خنده شود خود سبب چیــدن گل
چه نیازیست به چیدن، که دل انگیـز ترست
بر سر ساقۀ فیـــــروزه نشـــــان دیــــدن گل
چمن و باغ و درختــــان، همـــه در وجـد آیند
زین به هر ســوی گراییـدن و رقصیـــــدن گل
آن قــــدر زود شــــود پــرپــر و بــر بـــــاد رود
که نماند به کســــــی فرصت بوییـــــدن گل
می شکستند که دستی سوی هر گل نرود
می شنیــــــدند اگــر نغمــــه نالیــــــدن گل
گل، دلیلی ست که تــــا جلوه حق را نگریم
بهر چیـــــدن نبــــود علــــت رویـــیــــدن گل
بسکه از نازکی ســـــاعد گل مــــی ترسم
گریه مـــی گیـــردم از بیهده خندیـــــدن گل

(ارسالی از: آقای مهدی عزیزی)


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

بانوی علی

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

وقتش رسیـــد هم، سخنت را عوض کنی
هم خواهش رهـــــا شدنت را عوض کنی
لاغر شدی، کفـــن دگر اندازه تو نیـــست
بـــــاید زمـــــــان پر زدنــــت را عوض کنی
پهلــــو عوض نکن تو که مجبور می شوی
وقــــت نمـــــاز پیـــــرهنـت را عوض کنی
دستت تکان نمی خورد، اصلا نیــاز نیست
با دست خود، لبــــاس تنت را عوض کنی
بــــاید که یا تحمل بـــــی تــــابـی حسن
یـــا جـــای بقــــچه کفنــت را عوض کنی

بــــاغ بنفشه شد به خــــدا غنچــــه تنت
مویم سفیــــد می شــود از راه رفتـنـــت

خیلی رعــــایت دل بی یــــــــار می کنی
داری مــرا به خویش بدهکــــــار می کنی
حتــی هنــوز هم که دگر بی نفس شدی
با ایـــن نفس نفس نفسم کار می کنـــی
پنهـــان نکن عزیـــــز دلـم بی دلیل نیست
تـــا می رسم تو روی به دیــــوار می کنی
باشد نگــــــو فقط کمـــی آرام گریــــه کن
همســــــایه را دو مرتبـه بیـــدار می کنی

نیــــلـــوفــــرم قدم به قـدم زرد می شوی
پا می شوی دوبـــاره کمــر درد می شوی

شکر خــــدا که ظـــاهـــرا امـــروز بهتـــری
نان می پزی و دست به دستاس می بری
باشد قبــــــول خوب شدی! جمله ای بگو
تا مطمئن شوم که ز پیــــشم نمــی پری
دلتنــــگ دست هــــای تـــو و موی زینبند
آئینه هـــا و شانه و سنجــــاق و روسری
این فاطمه که فاطمه این سه ماه نیست
حالا درست مثــــل زمــــــان پیمبـــــــری
قد قــــــامت صلات! زمـــــان نمـــــاز شد
بــــایـــــد نمـــــــاز را سر پا جا بیـــــاوری
اما دوبـــــــاره پای قیـــــــــــام تو پا نشد
حتی قنــــــوت نـــافله ات هم ادا نشد...

علی زمانیان

(ارسالی از: خانم مینا تجملیان)


چهارشنبه 31 فروردین 1390

خانم ها یاد بگیرند لطفا!

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

یه شب خانم خونه، به خونه بر نمیگرده و تا صبح، پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوست‌های صمیمیش بمونه. شوهر تلفن رو بر میداره و به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوست‌های زنش زنگ میزنه، ولی هیچ كدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمی‌كنن!

بعد از مدتی، یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوست‌های صمیمیش بمونه. این دفعه خانم خونه تلفن رو برمیداره و به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوست‌های شوهرش زنگ میزنه؛ ۱۵تاشون تأیید می‌كنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اوناست!

نتیجه اخلاقی:
یادتون باشه كه مردها دوست‌های بهتری هستند!

(ارسالی از: آقای یونس پوررضا)


چهارشنبه 24 فروردین 1390

همواره همراهت هستم...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود؛
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است،
آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم...
دلتنگی هایت را از خودت بپرس
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم، هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی...
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟ شیشه برای این شیشه است؛ چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی؛ خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شب ها که خوابت نمی برد، فکر می کنی تنهایی؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
«پروردگارت»

(ارسالی از: خانم ستایش)


چهارشنبه 24 فروردین 1390

هنوز...

   نوشته شده توسط: سید محمد هادی طباطبایی    نوع مطلب :از نگاه "مخاطبان" ،

رفتـــم امــــــا دل مـــــن مــــــــانده برِِ دوســــــت هنوز

مــی برم جسمــــی، و جــــــان در گرو اوســــــت هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچـــه راضـــــی نشد از من، دل آن دوســــــــت هنوز

گر چـه بـــــــا دوریِ او زندگیـــــــــم نیـــست، ولــــــی

یــــاد او می دمدم جـــــــان به رگ و پــــــــوست هنوز

بر سر و سینه من، بــــــــوسه گرمـــــش گـــل کــــرد

جان ِ ‌حســرت زده زان خـــــاطره خوشبـــــوست هنوز

رشتـــــه مهر و وفــــــا شکـــــر که از دســـــت نرفت

بر سر شـــــانه من، تــــــاری از آن مـــــــوست هنوز

بکشــــــد یا بکشـــــد، هرچـــه کنـــــد دَم نــــزنــــم

مرحبــــــا عشق که بـــــازوش به نیـــــــروسـت هنوز

هم مگــــر دوســــت عنــــایــــت کنـــد و تربیـــتـــی

طبــــع مــــن لاله صحـــــرایــــیِ خودروســــت هنوز

بــا هـــمــــه زخـــم که سیــــمیــــن به دل از او دارد

می کشد نعــره که آرامِ دلـــــــم اوســــــــت هنوز...

سیمین بهبهانی

(ارسالی از: خانم آرزو آژیده)


تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...